سويى داراى اختياراتى بىپايان ، و از سوى ديگر در چنگ خواجهسرايان و زنان حرم اسير بود ، و ترس آنكه او را بكشند ، يا وليعهدش را به تخت نشانند ، او را به اعمال قساوتكارانه ، كه كمترينش ميل كشيدن به چشم نزديكان و خويشان بود ، واداشت ، گروه انبوهى از قبيل روحانيان وابسته به شاه ( صدرخانه و صدر الممالك و شيخ الاسلام و ملاباشيها و مدّرسها و پيشنمازها ) و عمال ديوانى و دربارى مانند مستوفى الممالك و ديوان بيكى و بيگلربيكى و قورچىباشى و قوللر آغاسى ، و ايشيك آغاسى و سران اويماقات قزلباش با اموال هنگفت و مقامات و تبختر بىپايان ، در يك زندگى بغرنج مملو از تحريكات كه هرچندى يك بار به خونريزى و قتل جمعى يك خاندان و غارت منازل ختم مىشد ، گرد شاه صفوى را گرفته بودند ، نظامات خشن ، سالوسانه ، و بيرحمانه ، دستگاه صفوى . . . رمق را از مردم و امكان رشد و گسترش را از محيط اجتماعى ستانده بود .
عدم رضايت مردم در اين عصر نيز ، مانند هميشه رنگ الحاد مذهبى به خود مىگرفت ، از آنجمله مىتوان از مهمترين جنبش الحادآميز عصر ، يعنى جنبش « نقطويه » ( پيروان درويش خسرو - قزوينى ) نام برد ، كه در زمان شاه عباس رخ داد و منجر به قتل جمع كثيرى به دستور شاه در سراسر ايران شد . به قول عالمآراى عباسى ، ضمن ذكر وقايع هفتمين سال سلطنت شاه عباس « آن طايفه به مذهب حكما ، و عالم را قديم شمردهاند اصلا اعتقاد به محشر ، اجساد و قيامت ندارند ، مكافات حسن و قبح اعمال در عافيت و ندامت دنيا قرار داده ، بهشت و دوزخ را همان مىشمارند ، ظاهرا اين فرقه را به ارتباط با دربار اكبر شاه نيز متهم مىكنند ، تا علاوه بر جرم الحاد خيانت سياسى نيز بدانها نسبت داده شود .
با آنكه هستههاى سرمايهدارى به صورت پيدايش كارخانههاى دستى و نسبتا بزرگ و سازمانهاى صنفى نسبتا مرتب و بازرگانى داخلى و خارجى تا حدى با رونق و حتى رخنهى وسايل بدوى فنى نو ( توپ ، تفنگ ، ساعت و غيره ) در جامعهء صفوى پديد شده بود فقدان مطلق امنيت ، كه به قول عموم جامعهشناسان بزرگ زمينهء مساعد حركت جامعه را به سوى پيش از ميان مىبرد .
روبناى سياسى با فشار خردكننده و ستمگرانه و مقاومتناپذير خود ، جامعه را در رخوت تسليم و فساد فرو مىبرد ، سرانجام در جنگ « گلناباد » عليه افغانان تراژدى قادسيه تكرار مىشود و ايران عرصهء تاختوتاز محمود و اشرف افغان قرار مىگيرد ، و از پا درمىآيد ، فتوحات بى پشتوانهء نادرشاه و سلطنت ملايم ولى كوتهمدت كريمخان زند نتوانست به نتايج محسوسى از جهت تثبيت مدنى و اجتماعى بينجامد .
سرانجام دوران دوم فرا مىرسد كه چنان كه خواهيم گفت دوران تجزيه و زوال نهايى نظام فئودالى است . با آنكه در آغاز اين دوران آقا محمد خان قاجار موفق به ايجاد تمركز نيرومندى گرديد ولى جهان و زمان ديگر شده بود ، و ايران ناگاه در معرض وزشهاى تند تمدن رشد يافتهء بورژوازى اروپا قرار گرفت و دستخوش دستاندازيهاى خدعهگرانه و خيانتبار استعمارطلبان رنگارنگ شد .
سيليهاى چپ و راست ، اين خفتهء قرون را سرانجام از خواب ژرفش برانگيخت ، بتدريج ولى منظما وزش نو ، آثار مدنيت كهن را برباد داد و به جاى آن مؤسسات و مقررات تازهاى نشاند و كشور ما را وارد مسير تكاملى نوينى ساخت كه اكنون همه خلقهاى پنج قارهء جهان بدان كشيده شده و مىشوند . » « 1 »
هامش
( 1 ) . ويژگيها و دگرگونيهاى جامعهء ايران . . . از ص 375 به بعد .