بعد از اين تجاوزات دامنهدار ، با كوشش خواجه رشيد الدين فضل اللّه و چند تن از خيرخواهان ، امير چوپان دست از ادامهء تجاوز برداشت ، ولى اطرافيان امير چوپان و كسانى كه لباس قضا و ديانت به تن داشتند ، براى تحريك و برافروختن آتش حرص و آز امير چوپان ، نقشهء ديگرى كشيدند ، و اينبار :
خريطهء كهنهاى كه دويست تمسك مشتمل بر اسباب و املاك دو سه ولايت در آن نهاده بودند ، نزد امير چوپان برده گفتند كه ما در فلان موضع خانه مىساختيم ، ناگاه اين قبالجات را كه به اسم نازخاتون است ، يافتيم . و امير چوپان حاصل آن موضع را از شير مادر حلالتر تصور كرده ، وكلاء او دست تصرف به مزارع و املاك رعايا دراز كردند ، و كار به جايى رسيد كه اسبابى را كه به دو سه هزار دينار مىارزيد مردم از وهم آنكه نگويند ملك نازخاتون بوده به دو سه دينار مىفروختند . لاجرم ، آتش در خرمن فراغت اصحاب زراعت افتاد . . . « 1 »
اين توطئهء ضد بشرى نيز كه به تحريك « اهل ديانت » آغاز شده بود ، با پايمردى خواجه - عليشاه جيلان و تسليم ولايتى در خاك روم به امير چوپان حريص ، پايان يافت .
نمونهاى ديگر از بىثباتى اوضاع
پس از حملهء مغول ، مخصوصا در اواخر دورهء ايلخانان ، امنيت و ثبات سياسى و اجتماعى از ايران رخت بربست . هركس قدرت و سپاهى داشت بر مردم چيره مىشد و از قتل و غارت ابايى نداشت . در تاريخ - نامهء هرات ، مىخوانيم كه در شهور سنهء ثمان و ثمانين و ستمائه ، اياجى نكودرى با دههزار سران جنگى به رودخانهء هرات مقام كرد . اين مرد ماجراجوى ، پس از چند روز ، ندا درداد كه « . . . نماز شام را بايد كه تمامت خلق از شهر بيرون روند . روز ديگر ، سپاه اياجى دست به غارت برآوردند و مردم را اسير كردند . طايفه در حصار اختيار الدين بماندند ، و گروهى در گنبد سلطان سعيد . . . قومى از متعلقان امير نوروز ، و ديگر باقى خلق را اسير كردند ، و فرزندان را از مادران جدا كردند و از بيدادى و ناپاكى و دستدرازى آن قوم ستمگر ، بندگان خداى . . . مقهور گشتند ، و از اطفال و عيال جدا ماندند و سر و پا برهنه ، قدم در راه نهادند . . . پانصد سوار بفرستاد تا خلقى را كه به اطراف رفته باشد غارت كنند . قريب پانصد تن را در راه اسفرار بگرفتند . بعد از آن ، اياجى با نعمت بسيار و اسير بيشمار از راه هرات برفت . . . در سنهء تسع و ثمانين و ستمائه . . . در هرات از مردم صد نفر بيش نبود . در محلتى كه صد كدخداى نامدار وطن داشتند دو تن و يا پنج تن بيش در آن محلت نبودند ، و از غله و اقمشه در نهانخانهها و جاها ، چندان مانده بود كه كسى را غايت و نهايت در تصور نيامدى ، و چون شب درآمدى هيچ آفريده را زهره و دل آن نبودى كه به ميان شهر گذر توانستى كرد . چه شهر از خرابى و دهشت چون وادى بود . . . يكسال هرات . . . از مردم خالى بود ، و طرق اطراف ناايمن و منحرف و خلق متوطن در قلعهها و حصارها و احوال عساكر خراسان بواسطهء خلاف امير نوروز در تزلزل . . . سال بعد ، به دستور غازان ، قوايى براى استقرار امنيت و آرامش به خراسان آمد و ، اندكاندك ، مردم متوارى هرات به مناطق
هامش
( 1 ) . همان ، همان صفحه .