تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
مىدهند ؛ يعنى در آنجا مىنشينند ، مىخوابند ، و پخت‌وپز مىكنند . چاى را در سماورهاى برنجى يا حلبى تهيه مىكنند . كشاورزان فقير غالبا بدون چراغ هستند و آنان كه تمكنى دارند از چراغ نفتى يا بادى استفاده مىكنند . در سراسر كشور ، غذاى اصلى دهقان نان است مگر در نواحى برنجزار مازندران كه خوراك زارع برنج ، و در جاهايى كه نخلستان دارد ، خرماست . در نقاط غله‌خيز غله را بيشتر در محل آسيا مىكنند . مزد آسيا كردن معمولا جنسى است و عبارت است از 5 درصد محصول . . . در مناطق عشايرى ، زنان دامنهاى بسيار پرچين مىپوشند . پاىافزار آنها گيوه و زمستانها كفش چوبى است ، و در بلوچستان سندلى كه از الياف خرما ساخته مىشود به پا مىكنند . خدمات فرهنگى و بهداشت عمومى شامل حال همهء نواحى روستانشين نيست . در مناطق دوردست ، مردم به پزشك و دارو دسترسى ندارند . سابق براين ، مالاريا و تراخم در مناطق شمالى ، مركزى و جنوبى ايران بسيار بود . » « 1 » ، ولى امروز دولت با اين دو بيمارى بشدت مبارزه مىكند ، سابقا از خوراك كشاورزان ايران در نقاط مختلف اجمالا سخن گفتيم اكنون طرز تغذيه آنان را در يك ناحيهء مشخص بررسى مىكنيم :

خوراك كشاورزان بلوك زهرا

« بمذاق مردم شهرى نبايد آبگوشت گاو خوراك لذيذى باشد ، اما در محل ( بلوك زهرا ) آن را بىچاشنى هم مىخورند . اگر قرار باشد قورمه‌اى براى زمستان درست كنند از آبى كه قورمه در آن نيم‌پز شده است خوراكى مىسازند . . . آشهاى مختلف دارند : آش دوغ ، آش جو ، و آش بلغور . اشكنه را به همان طريق كه مىدانيد - منهاى سبزى خشك آن - مىخورند . پلو « پلاو » است و فقط شبهاى جشن و در مراسم عزا يا در ميهمانيها به آن مىتوان دسترسى يافت . . . از مرغ و كباب و خورش فسنجان و ديگر خوراكهاى تفننى وقتى بچه‌ها بوئى مىشنوند كه مهمانى رسيده باشد ، و يا كله گنده‌اى پا به ده گذارده باشد . غير از گندم و جو ، از ارزن هم نان مىبندند . نانى كه معمولا مىخوردند همان لواش است . شير را تا بتوانند پنير مىكنند براى زمستان و در « بستو » مىفشارند . بعد گوشه‌اى از انبار يا مطبخ يا زيرزمين را گود مىكنند و بستوها را وارونه چال مىكنند و رويشان خاك مىريزند ، و هرچند روز يك‌بار همان گوشه را آب مىدهند . نوعى پنير خيكى مىشود ، البته بسيار تندتر و گواراتر . و اگر نخواهند پنير درست كنند ناچار بايد ماست زد و از دوغ آن كره گرفت . دوغ و ماست را ، اگر زياد باشد ، در خيكى مىريزند كه از سقف آويخته است و دو نفرى آن را مثل ننو تكان مىدهند . به قول خودشان « خيك مىاندازند . » و اگر دوغ و ماست كم باشد در بستوهاى بزرگ مىريزند و كره‌اش را مىگيرند . كره كه به‌دست آمد ، دوغش را مىگيرند و برگ گل در آن ريخته و نمك‌زده ؛ بخصوص كه از گرماى بيابان رسيده‌باشى و چشمت از دهانت تشنه‌تر باشد ، و گمان نبرى كه همهء آبهاى عالم بتواند سيرابت كند . آن‌وقت ، قدح دوغ را به دستت مىدهند . . . خوراك بيابان ، كمتر ، چيزى غير از نان و پنير است ؛ اگر باشد نوبر ميوه‌اى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 74 - 670 ( به تناوب و اختصار ) .