رشيد الدين فضل اللّه ، از جمله فئودالها و زمامدارانى بود كه به وضع كشاورزان و طبقات محروم توجه داشت . وى در يكى از مكاتبات به فرزندش چنين مىگويد : « . . . و خود آن فرزند را معلوم است كه بر ذمت حكام اسلام و متقلدان اوامر و احكام . . . فرضى واجب و امرى لازم است كه همگى همت و تمامى نهمت خويش را . . به ترفيه رعايا ، كه ودايع حضرت رب البرايااند ، مصروف دارند و از ترتيب اسباب معدلت و تفتيح ابواب معيشت هيچ دقيقهاى مهمل ندارند . . . پس نبايد كه ولات بلاد و حماة عباد ، يك شمه از احوال خلايق كه ، بندگان خالقند ، تغافل ورزند ، و آتش گرسنهاى را بنشانند و برهنهاى را بپوشانند . » « 1 »
رشيد الدين چون شنيد كه در كرمان قحطى روى داده و رعايا و كشاورزان بسبب « . . .
تسعير اقوات و غلاى غلات چون موى ضعيف و چون ناى نحيف گشتهاند . » به فرزند خود نوشت :
« وظيفه آنكه در انبارهاى ما و مخازن دهاقين و اغنيا باز كند . . . و از روى اشفاق و كمال احسان ، شفقت از حال ايشان دريغ ندارد ، و از حاصل املاك ما كه در آن ولايت واقع است هزار هزار غله و دو هزار من خرما به متأهلان معيل و فقرا و مساكين و ابناء السبيل صدقه كند ، تا آثار خيرات و صيت مبرات ما جهان را مشهود و مسموع افتد . » « 2 »
نامهء ديگرى از خواجه رشيد الدين فضل اللّه به فرزند خود در كرمان
در حدود سال 715 هجرى خواجه رشيد الدين فضل اللّه فرزند خود را به نيابت كرمان مىفرستد ، ولى فرزندش در دوران حكومت ، از راه حق و عدالت منحرف مىشود و به ظلم و بيدادگرى مىپردازد . ناچار خواجه ضمن نامهاى خطاب به او چنين مىنويسد : « فرزند قرة العين ، ثمرة الفؤاد محمود - ابقاه اللّه تعالى - . . . غرض از تسطير اين تحرير و تدوين اين تقرير آن بود كه منهيان اخبار به گوش ما رسانيدند كه بر اهالى و متوطنان بم ، آن فرزند دست تغلب دراز كرده است و ايشان را در بوتهء آز برآنش نياز مىگدازند ، و بسبب تفاوت تكليفات و تواتر حوالات سلطانى ، و واسطه قلان و قبچور و چريك و اخراجات متفرقه مستأصل شدهاند و لشكر هموم بر ايشان هجوم آورده . . . عود مقصودشان شكسته و پاى گريزشان بسته ، بساط انبساطشان در نور ديده و پردهء ناموس و ننگشان دريده ، چون چنگ از چنگ بلاخميده و چون نى از سوز درون ناله بركشيده » بيت :
آتش ظالم ، خانهء ما سوخت * سوزن جور ، ديدهء ما دوخت
حق عليم و علام است كه ما را از اخبار اين اخبار ، نهچندان غصه بر دل طارى شد كه در حيز امكان گنجد . اكنون بر خلاف معهود ، نوعى كند كه آن مساكين از مساكن ذل و هوان و منازل محن و احزان بيرون آيند و در روضهء امن و امان و حديقهء لطف و احسان ، چون هزاردستان ، به هزاردستان گويان باشند كه :
آفتاب مرحمت تابان شدست * در سپهر معدلت گردان شده است
و جماعتى كه در بيابان غربت و قفار كربت سرگردان گشتهاند ، به مساكن مألوف و اماكن معروف خود باز آيند ؛ و به علت قلان و قبچور و چريك و طيارات و تكليفات ديوانى كرمان ، و اردوى
هامش
( 1 و 2 ) . مكاتبات رشيد الدين فضل اللّه همدانى ، ص 21 .