از ديرباز قوام و دوام زندگى را فرع تحصيل خوراك و پوشاك و اطفاى شهوت مىدانستند و زندگى مادى را تركيبى از حلق و دلق و جلق مىشمردند ، و براى دوام حيات مادى ، مردم را به فعاليتهاى كشاورزى تشويق مىكردند :
. . . ديگران نشاندند ما خورديم ، * ما بنشانيم ديگران بخورند
« مرزباننامه »
بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خورند * چو بنگرى همه برزيگران يكديگرند
ز باغى كه پيشنيان كاشتند * پس آيندگان ميوه برداشتند
چو كشته شد از بهر ما چند چيز * ز بهر كسان ما بكاريم نيز
- نظامى
شهريارا آن شنيدستى كه در روز شكار * شاه كسرى كرد سوى پير دهقانى گذر
پير دهقان جوزبن مىكشت ، با وى گفت شاه * نيستى گويى بتحقيق از فلاحت با خبر
جوزبن آخر نيارد كمتر از سى سال بار * تو كجا يا بى از او بر ، روزگار خود مبر
گفت ما خورديم بر ، از كشتههاى رفتگان * هركه آيد گو برى او هم ز كشت ما بخور
- ابن يمين
سخن صاحبنظران در پيرامون طبقهء عظيم كشاورزان بسيار است از جمله اوحدى گويد :
به تو معمور دادهاند اين ملك * ز خرابى مهل كه گيرد كلك
. . . تا رُخ اين زمين نخارى تو * بجز از خاك و خس چه دارى تو
همه اندر تراش چون تيشه * كى بماند درخت در بيشه
گوشت دهقان به هر دو ماه خورد * مرغ بريان چريك شاه خورد
دست دهقان چو چرم گشته ز كار * دهخدا دست نرم برده كه آر
چه خورى تو ز دستوارهء او * نظرى كن به دستپارهء او
دو سه درويش رفته در دره * پى گوساله و بز و بره
شب فغانى كه گرگ ميش ببرد * روز آهى كه دزد خيش ببرد
تو پر از باد كرده پشم بروت * كه كى آرد شبان پنير و قوروت
چند در قهر ديگران كوشى * بهر خود شير ديگران دوشى
- اوحدى
به نظر پطروشفسكى : « در آغاز قرن سيزدهم ميلادى ( قرن هفتم هجرى ) ، جامعهء فئودالى ايران برروى هم طريق اعتلا را مىپيموده و جريان پيدايش مالكيت فئودالى زمين بسيار پيشرفت كرده بوده ولى بعد موقتا بر اثر هجوم لشكريان چنگيز خان و شكست و ادبار حاصل از آن ، متوقف گشت . . . در آغاز قرن سيزدهم ، انشعابات وسيع شبكهء آبيارى روىزمينى و زيرزمينى ؛ چيرهدستى و آزمودگى زارعان ، كه برغم آلات و ادوات كوچك زراعتى قادر بودند حاصل فراوان به دست آورند ؛ وجود شهرهاى بزرگ فئودالى پررونق ، كه جمعيت آن فشرده