و حال ايشان تباه نشود . » « 1 »
همين مطالب ، اندكى مشروحتر ، در تاريخ الرسل و الملوك ( يعنى در اصل كتاب طبرى ) موجود است . در اين كتاب گرانقدر پس از مقدمهاى از قول منوچهر مىخوانيم :
« . . . حق رعيت بر پادشاه آن است كه دربارهء ايشان مهربانى كند و امور آنان را به عدالت تمشيت دهد ، و آنان را به كارى كه طاقت ندارند وادار نسازد ، و هرگاه دچار بلاى آسمانى يا زمينى شوند ، كه موجب نقصان غله و كمى حاصل گردد ، خراجى را كه از آنان مىگرفتند تخفيف يا تقليل بدهد يا به كلى ببخشد . و هر وقت گرفتار مصيبتى گردند . . . خسارتشان را جبران نمايد . . . » « 2 »
در كتاب غرر سير الملوك نيز به مطالبى كه مربوط به كشاورزان است برمىخوريم : « آنجا كه پادشاه ستم كند آبادى پديد نيايد . شهريار دادگر به از پربارانى است . شير درنده از شاه ستمگر بهتر است و شاه ستمپيشه از آشوبى كه دوام يابد بهتر . . . خراج ستون كشور است كه باداد افزايش گيرد و از ستم كاهش . » « 3 »
مردم استخر از نيامدن باران شكايتى به دست اردشير دادند ، زير آن نوشت اگر آسمان از باريدن بخل ورزيده ابر ما خواهد باريد . فرمان داديم شكست شما را جبران و بينوايان را با برگ و نوا كنند . « 4 »
در كتاب مروج الذهب مسعودى در ضمن توصيف پادشاهى پسر بهرام به روش « اقطاع » و عواقب شوم آن اشاره شده كه قابل توجه و شايان نقل است : « . . . چون نوبت حكومت به پسر رسيد ، وضع مملكت رو به خرابى نهاده وى به خدمتگزاران و اطرافيان خود تيولها داد و در نتيجه املاك از آبادكنندگان تهى شد . روزى موبدى از سر خيرخواهى به شاه گفت : « اى پادشاه ، تو املاك را از صاحبان و آبادكنندگانش ، كه خراجگزار و ماليات بده بودند گرفتى و به اطرافيان و خدمه و مردم بيكار دادى كه به سود آنى چشم دوختند و منفعت زود خواستند و آبادى و مآل بينى را ، كه مايهء اصلاح املاك بود ، از نظر دور داشتند و بسبب تقرب پادشاه ، در كار وصول ماليات ايشان سهلانگارى شد ، و بار ديگر به مالياتدهندگان و آبادكنان املاك ستم روا داشتند تا جايى كه املاك را رها كردند و ازديار خويش برفتند و در املاك اهل نفوذ سكونت گزيدند ؛ و آبادى كم شد و املاك خرابى گرفت و ماليات كاهش يافت و سپاه و رعيت تباه شد . . . » چون شاه سخن موبدان بشنيد سه روز در همانجا كه بود مقام گرفت و وزيران و دبيران و ديوانداران را احضار كرد كه دفتر بياوردند ؛ و املاك را از خاصان بگرفتند و به صاحبانش پس دادند و رسوم سابق را معمول داشتند و آبادى آغاز كردند . . . زمين آباد شد ، ولايت حاصل فراوان داد ، مال بسيار به نزد خراجگيران فراهم آمد ، و سپاه قوت گرفت و ملك به نظام آمد . . . » « 5 »
همچنين در پندنامهء امير سبكتكين به فرزندش ، به مواردى برمىخوريم كه به رعايت احوال كشاورزان مربوط است ؛ از جمله مىگويد : « هركسى كه مال بىوجه از رعايا بستاند ، مال
هامش
( 1 ) . ابو على بلعمى ، ترجمهء تاريخ طبرى ، به اهتمام دكتر محمد جواد مشكور ، ص 39 به بعد ( به اختصار ) .
( 2 ) . تاريخ الرسل و الملوك ، پيشين ، ص 52 به بعد ( به اختصار ) .
( 3 و 4 ) . ص 484 .
( 5 ) . ج 1 ، 248 ( به اختصار ) .