كشاورزان براى جلوگيرى از اين وضع دست توسل به دامان جلال خوارى ، كه شاعر و واعظى محبوب و محلى بود ، دراز كردند و از وى كمك خواستند ، و سرانجام به حضور سلطان راه يافتند .
جلال كه شاعرى خوش قريحه نيز بود فى البديهه شعرى سرود و از جمله خطاب به سلطان چنين گفت :
گَردِ ستور تو كه چو مورند و چون ملخ * بر خوشهها و دانهء دهقان نشسته است
باران عدلبار كه اين خاك سالهاست * تا بر اميد وعدهء باران نشسته است
سلطان را خوش آمد و دستور داد تا دست تعرض لشكريان از مزارع كوتاه شود . اين داستان با اندك اختلافى در لباب الالباب ، ج 1 ، ص 277 نيز آمده ، ولى آنجا بهجاى طغرل سوم سلجوقى ، سلطان علاء الدين تكش خوارزمشاه را نام بردهاند ، و ظاهرا همين هم بايد صحيح باشد . . . » « 1 »
عقيدهء متفكرين و صاحبنظران نسبت به كشاورزان
با اينكه طبق نظريات مذهبى و اخلاقى ، كشاورزان و عامهء مردم امانت خدا هستند ، و سلاطين و خداوندان قدرت بايد در حفظ حقوق آنها كوشا باشند ، عملا در تمام دوران بعد از اسلام ، جز تنى چند از سلاطين و زورمندان ، هيچيك از مسئولين امور كماهوحقه ، به رعايت حال اين طبقهء وسيع توجه و عنايت شايانى نكرده و هميشه مال و جان و حقوق انسانى آنان مورد تجاوز و دستبرد قرار گرفته است .
در ترجمهء تاريخ طبرى در ذكر خطبهء منوچهر ، پس از مقدمهاى از خصال « كمال مطلوب » يك پادشاه سخن مىگويد از جمله مىنويسد : « يك پادشاه دادگستر واقعى بايد نعمتهاى جهانى را فقط براى خود نخواهد بلكه با حسننيت و سعهءصدر همهء افراد اجتماع را در خوشيها و خوراكها و پوشاكها شريك و سهيم خود گرداند . . . بايد هر چيزى كه ملك را بود از نعمت و خواسته و فراخى ، رعيت را همچنان بدهد . . . مگر آنچه كه ملك را باشد خاص و رعيت را آن به كار نيايد . . . اما آن چيز كه همه خلق را به كار آيد نبايد خاص خويش دارد و خلق را از آن بازدارد چنان كه گويد فلان طعام را مخوريد تا من خورم . . . اگر كسى از رعيت پيش ملك تظلم كند ملك آن ستم از وى بازدارد ، و اگر چيزى ستده باشد بقهر بفرمايد تا باز دهد . اگر آن عمل - دار ، ندارد ملك از خاصهء خود بدهد و آن عامل را ادب كند تا چنان نكند . . . » « 2 » در جاى ديگر به كارداران و اولياى امور اندرزهاى عالى و عميق مىدهد و مىگويد « شما كار دارانيد ، برين رعيت داد كنيد و ستم نكنيد كه اين رعيت سبب خورش و طعام و شراب من است و شما هرگاه كه داد كنيد اين رعيت جهان را آبادان دارند و خراج من زودتر حاصل شود و روزيها بيشتر به سپاه برسد ، و هرگاه كه بيداد و ستم كنيد رعيت دست از آبادانى بدارد و جهان ويران شود و خراج من ناچيز مىشود . زينهار اين رعيت را نگاهداريد و هر آنجا كه اندر جهان آبادانى بايد كردن . . . نفقه از بيت المال زود بدهيد و آبادانى كنيد . . . اگر ندارند از بيت المال من ايشان را وام دهيد تا آن آبادانى كرده شود . به وقت غله آن وام از غله ستانيد و اگر آن وام يك سال نتواند داد به دو سال و سه سال بازستانيد ؛ هر سال چهار يكى يا سه يكى يا نيمى ، چندانكه برايشان پديد نيايد
هامش
( 1 و 2 ) . تلخيص از : مجلهء يادگار ، سال چهارم ، شمارهء نهم و دهم ، ص 84 .