گفت : « از دوستى كه فاسد نباشد . » گفتم : « چه چيز است كه به همت سزاوار باشد ؟ » گفت : « علم آموختن ، و به جوانى به كار حق مشغول بودن . » گفتم : « كدام عيب است كه نزديك مردم معتبر نمايد ؟ » گفت : « هنر خود گفتن . » گفتم : « چون دوست ناشايست پديد آيد چگونه از وى ببايد بريد ؟ » گفت : « به سه چيز : به زيارتش كم رفتن ، از حالش ناپرسيدن ، و از وى حاجت ناخواستن . » گفتم : « كارها به كوشش بود يا به قضا ؟ » گفت : « كوشش قضا را سبب است . » گفتم : « از جوانان چه بهتر و از پيران چه نيكوتر ؟ » گفت : « از جوانان شرم و دليرى و از پيران دانش و آهستگى . » گفتم : « حذر از كه بايد كرد تا رستگار باشم ؟ » گفت : « از مرد چاپلوس و خسيس كه توانگر شده باشد . » گفتم : « سخى كيست ؟ » گفت : « آنكس كه سخاوت كند و دلشاد شود . » گفتم : « چه چيز است كه مردم جويند و كسى تمام درنيافت ؟ » گفت : « سه چيز : تندرستى و شادى و دوست مخلص . » گفتم : « نيكويى بهتر يا از بدى دور بودن ؟ » گفت : « از بدى دور بودن سر همهء نيكوييهاست . » گفتم :
« هيچ هنر باشد كه عيب شود ؟ » گفت : « سخاوتى كه با منت بود . » گفتم : « چهچيز است كه دانش را بيفزايد ؟ » گفت : « راستى . » گفتم : « چه چيز است كه بر دليرى نشان است ؟ » گفت : « عفو كردن چون قادر شود . » گفتم : « از كارها كه عقلا كنند چه نيكوتر ؟ » گفت : « آنكه بد را ز بدى نگاه دارند . » گفتم : « از عيبهاى مردم كدام زيانكارتر است ؟ » گفت : « آن عيب كه از مردم پوشيده نباشد . » گفتم : « از زندگى كدام ساعت ضايعتر است ؟ » گفت : « آن ساعت كه نيكويى در حق كسى تواند كرد و نكند . » گفتم : « از فرمانها كدام فرمان را خوار نبايد داشت ؟ » گفت : « سه : اول فرمان خداى عز و جل ، دوم فرمان عاقلان ، سوم فرمان پدر و مادر . » گفتم : « بهترين زندگانى چيست ؟ » گفت : « فراغت و ايمنى . » گفتم : « بدترين مرگ چيست ؟ » گفت : « مفلسى . » گفتم : « چه چيز است كه مودت را خراب كند ؟ » گفت : « چهار چيز :
بزرگان را بخيلى ، و دانشمندان را عجب و زنان را بيشرمى و مردان را دروغ گفتن . » گفتم : « چه چيز است كه كار مردم را خراب كند ؟ » گفت : « ستودن ستمكاران . » گفتم : « دنيا به چه در توان يافت ؟ » گفت : « به فرهنگ سپاسدارى . » گفتم :
« چه كنم كه به طبيب حاجت نباشد ؟ » گفت : « كمخوردن و كم به خواب رفتن و كم - گفتن . » گفتم : « از مردمان كه عاقلتر است ؟ » گفت : « آنكه كم گويد و بيش شنود و بسيار داند ؟ » گفتم : « خوارى از چيست ؟ » گفت : « از كاهلى و فساد . » گفتم : « رنج از چيست ؟ » گفت : « از تنهايى . » گفتم : « چيست كه حميت را برد ؟ » گفت : « طمع . » گفتم : « در جهان چه نيكتر است ؟ » گفت : « تواضع بىمنت و سخاوت نه از بهر مكافات . » گفتم : « در جهان چه زشتتر ؟ » گفت : « دو چيز : تندى از پادشاهان و بخيلى از توانگران . » گفتم : « اصل تواضع چيست ؟ » گفت : « روى تازه داشتن و به آخر از خود خوش بودن . » گفتم : « تدبير از كه پرسم ؟ » گفت : « آنكس كه سه خصلت ، در وى باشد : دين پاك و محبت نيكان و دانش تمام . » گفتم : « نيكويى به چند چيز
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 756
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٧٥٦