با توسعهء افق و انبساط افكار جديد ، رفتهرفته دامنهء شك وسعت يافت . سادگى افسانههاى باستانى كه در اجزا و كيش مزديسنا وارد بوده ، تدريجا حتى علماى دين را هم ناراحت و مشوش نمود . ناچار تأويلات استدلالى براى حكايات مزبور پيش آوردند و از راههاى عقلى در اثبات آنها كوشيدند .
در مباحثهاى كه يكى از مغان با گيورگيس « 249 » عيسوى كرده چنين گفته است : « ما به هيچ وجه آتش را خدا نمىدانيم ، بلكه بوسيلهء آتش ، خدا را مىستاييم ؛ چنان كه شما بوسيلهء خاج او را عبادت مىكنيد . » گيورگيس ، كه خود از مرتدان ايرانى بود در پاسخ ، چند عبارت از اوستا برخواند كه در آنها آتش را چون خدايى نيايش كردهاند . آن مغ پريشان شد و براى اينكه مغلوب بهشمار نيايد ، گفت : « ما آتش را مىپرستيم از اين رو كه با ( اوهرمزد ) از يك طبيعت است . » گيورگيس پرسيد « آيا هرچه در اوهرمزد هست در آتش هم موجود است ؟ » مغ جواب داد « بلى » . گيورگيس گفت : « آتش نجاسات و مدفوع اسب و هرچه را بيابد مىسوزاند . پس اوهرمزدهم ، كه از همان طبيعت است ، اين چيزها را مىسوزاند . » چون سخن به اينجا رسيد ، مغ بيچاره از جواب عاجز ماند .
در تحت تأثير افكار جديد آن خوشبينى نخستين ، كه بنيان دين زردشتى و محرك مردمان به كار و كوشش بود ، پژمرده و گسيخته مىشد . ميل به زهد و ترك ، كه در فرقههاى ايرانى مخالف آيين زردشت رواجى بسزا داشت ، رفتهرفته وارد آيين زردشتيان نيز شد و بنيان اين ديانت را برانداخت . . . به اين ترتيب ، عقيدهء جبرى رواج گرفت ، و جبر موجب سستى اعتقاد شد و اين نكته را در رسالهء موسوم به شكندگمانيكويژار ( توضيحى كه شك و گمان را براندازد ) كه بعد از ساسانيان نوشته شده ، به طريق ذيل بيان كردهاند :
طايفهء موسوم به دهرى ، كه منكر وجود خداى تعالى هستند ، برآنند كه هيچ تكليف دينى بر آنان وارد نيست و مكلف به عمل خير نيستند . . . گويند اين عالم با حوادث گوناگونى كه در آن رخ مىدهد و تركيب اجسام و ترتيب اعمال و تضاد اشياء و اختلاط عناصر با يكديگر ، همه ناشى از تحولات زمان نامتناهى است ، و مدعيند كه نه براى عمل نيك پاداشى هست ، و نه براى گناه كيفرى و نه بهشتى هست نه دوزخى ، نه چيزى كه انسان را به عمل نيك يا كار زشت بكشاند ، و نيز گويند كه جز ماديات چيزى در عالم نيست و روح وجود ندارد .
براون دربارهء كتاب شكندگمانيك ويژار مىنويسد :
كتابى است جدلى كه در اواخر قرن نهم ، در دفاع از ثنويت زردشتى در برابر فرضيههاى يهود و نصارى و مانوى و اسلام ، دربارهء اصل و ماهيت شر ، تنظيم شده است . « وست » در وصف اين كتاب گويد : « نزديكترين گامى است كه در ادبيات پهلوى به سوى يك رسالهء فلسفى برداشته شده و برجا مانده است . « 250 »
بطورى كه گفتيم دين زرتشت با گذشت زمان و رسوخ افكار و عقايد جديد در ايران ، مقام
هامش
( 249 ) .Giwargis( 250 ) . تاريخ ادبى ايران ، پيشين ، ص 160 .