سرانجام بايد رفت . تاجداران ديگرى نيز چون ما بودند و رفتند ، پس بهتر است كه من با برادران مدارا كنم .
نه تاج كيى خواهم اكنون نه گاه * نه نام بزرگى نه ايران سپاه
من ايران نخواهم ، نه خاور نه چين * نه شاهى ، نه گسترده روى زمين
بزرگى كه فرجام او تيرگى است * بدين برترى بر ببايد گريست
سپس مىگويد :
بسنده كنم زين جهان گوشهاى * به كوشش فراز آورم توشهاى
همين روحيه بيش و كم در سياوش نيز ديده مىشود . . . وى عقيده دارد :
كه
« ز گيتى همه زهر بايد چشيد »
يا
درختى است اين بركشيده بلند * كه بارش همه زهر و برگش گزند
و از اغتنام وقت ياد مىكند :
بيا تا به شادى دهيم و خوريم * چو گاه گذشتن بود بگذريم
چهبندى دل اندر سراى سپنج * چه نازى به گنج و چه نالى ز رنج « 232 »
استاد « آربرى » دانشمند انگليسى ، ضمن بحث در پيرامون ادبيات ايران مىنويسد :
« در طى سلطنت هخامنشيان تا آخرين روزهاى پادشاهان ساسانى ، ايران يك دولت و قدرت شاهنشاهى و يك نمونهء كامل استبداد در مشرق زمين بود كه ثروت بيكران در دست گروهى قليل متمركز شده بود و يك فرهنگ و مدنيت مادى قابل توجهى بر روى شانههاى بيجان تودههاى مردم بومى به وجود آورده بود . اين فرهنگ و مدنيت اصولا دربارى بود ، و اين حقيقت در هيچ رشتهء هنرى بيش از فن نگارش جلوه نمىكند . گذشته از متون اوستايى كه خود مذهبى هميشه به سود اشراف بود و فهم و تعبير و تفسير آن فقط در دست موبدان بود و به رسم الخطى ضبط مىشد كه درخور فهم مردم بيسواد نبود ، بقيهء ادبيات ايران قديم حولوحوش دربار سلطنتى دور مىزد و كمر بسته براى حفظ منافع دربار بود . بطورى كه از نوشتههاى « آگاسياس » برمىآيد دربار ايران حتى در زمان هخامنشيان روزنامهء رسمى داشت و سلسلههاى بعدى نيز اين كار را ادامه دادند . عموما چنين تصور مىشود كه براساس اين روزنامهء رسمى بود كه در اواخر سلطنت ساسانيان ، مؤلف ناشناسى كتاب خداينامك را به وجود آورد كه پس از ترجمه از پهلوى به عربى بوسيلهء ابن المقفع ايرانى ( وفات 140 هجرى / 757 م . ) و ديگران بالاخره در اثر نبوغ فردوسى ( وفات 411 هجرى ) شكل جديدى به خود گرفت و به صورت شاهنامه درآمد كه يكى از بزرگترين منظومههاى حماسى جهان است . گرچه نسخهء اصلى خداينامك از ميان رفته و از ترجمهء عربى هم فقط قطعات محدودى برجاى مانده است ، باز آنچه در دست داريم سبك حماسى و بلاغت داستان را به خوبى مىرساند ، و جاى تعجب نيست كه اين اثر در اعراب ، كه خودشان تاريخ مدونى نداشتند و يا از تاريخنويسانى مانند « توسيديد » بىخبر بودند ، نفوذ فراوان گذاشته و به عنوان نمونهاى بر تاريخنويسى بهجاى مانده است .
هامش
( 232 ) . همان ، ص 91 به بعد ( به اختصار ) .