تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
ستقامت و مخالفت او با بعضى از كارهاى خسرو سبب عزل و حبس او شده باشد . اينك نمونه‌اى چند از آراء و عقايد اين حكيم : بطورى كه از شاهنامه برمىآيد پس از آنكه بزرگمهر به زندان افتاد انوشيروان كسى را نزد او فرستاد كه :
بگويش كه چون بينى اكنون تنت * كه از ميخ تيز است پيراهنت
بزرگمهر به‌جاى آنكه سر عجز و انكسار فرود آورد ، شجاعانه :
چنين داد پاسخ به مرد جوان * كه روزم به از روز نوشيروان
بزرگمهر از اينكه « مردم نادان در نعمت و دانايان در ذلت » بسر برند ، رنج مىبرد و شايد با بعضى از آراء و نظريات مزدكيان و مانويان موافق بود و به همين جهت از طرف خسرو به حبس و مرگ محكوم گرديد . وى با ظلم و ستمگرى نظاميان بر تودهء مردم موافق نبود و از اينكه سپاهيان « بر ولايت ملك مهربان نباشند و بر مردم ولايت رحمت و شفقت ندارند ، و همه در آن كوشند كه كيسهء خويش پر كنند و غم ولايت نخورند و رعيت را نيكو ندارند » « 224 » رنج مىبرد و براى قوام و دوام مملكت ، از روى كمال خيرخواهى ، به انوشيروان مىگفت « رضا نبايد داد كه لشكر را اين قدرت و تمكين باشد . » « 225 » وقتى كه از بزرگمهر مىپرسند چه‌چيز است كه كار مردم پارسا تباه كند ، مىگويد : ستودن ستمكاران . بزرگمهر به گفتهء بيهقى مردى مقاوم و ثابت‌قدم بود ، زيرا وقتى كه او را نزد انوشيروان بردند تا از گفته‌ها و كردارهاى خود اظهار ندامت كند ، گفت : « زندگى ملك دراز باد ، مرا مردمان ، حكيم و دانا و خردمند روزگار مىگويند پس چون من از تاريكى به روشنايى آمدم به تاريكى باز نروم كه نادان بيخرد باشم » « 226 » وقتى كه او را به زندان مىبردند ، مردم دربارهء وى چنين گفتند « . . . ما را از علم خويش بهره دادى و هيچ‌چيز دريغ نداشتى تا دانا شديم ، ستارهء روشن ما بودى كه ما را راه راست نمودى و آب خوش ما بودى كه سيراب از تو شديم و مرغزار ميوهء ما بودى كه گونه‌گونه از تو يافتيم . . . و تو نيز از آن حكيمان نيستى كه از راه راست بازگردى . » « 227 » شادروان اقبال آشتيانى ضمن بحث در پيرامون « معارف ايران در عهد انوشيروان » مىنويسد : « از زمان اردشير به بعد ، چنان كه پيش هم اشاره كرديم ، پادشاهان ساسانى به حكمت يونانيان توجه كرده بودند ، مخصوصا اردشير و شاپور اول و دوم بعضى از كتب يونانيها را به پهلوى ترجمه نموده بودند . انوشيروان به مدد سريانيهاى شام ، و عيسويان ايران ، كه پهلوى و يونانى را هردو مىدانسته‌اند ، دامنهء اين كار را توسعه داد . اگر - چه بعضى از مورخين نوشته‌اند كه ايرانيهاى عهد ساسانى تمام تأليفات ارسطو و افلاطون را به پهلوى ترجمه كرده بودند ، ليكن اين امر قدرى مستبعد به نظر مىآيد . چيزى كه مسلم است اينكه ، كتب منطقى ارسطو و عده‌اى از تأليفات افلاطون به پهلوى ترجمه شده بود و در نهضت اسلامى اولين كتب حكمتى و منطقى كه لباس عربى پوشيده همين كتب ارسطوست كه ابن - مقفع آنها را از پهلوى به عربى نقل كرده است .
هامش
( 224 و 225 ) . سياستنامه پيشين ، ص 202 . ( 226 و 227 ) . همان ، ص 335 و 334 .