كند و اعضاى بدن و مفاصل و دواها را بشناسد ، شيرينسخن و شكيبا و مهربان باشد و در معالجهء يك نفر كافر ، كامياب شده باشد تا بتواند به معالجهء يك نفر مؤمن بپردازد .
بهترين طبيب كسى بود كه براى رضاى خدا ، مردم را معالجه كند . بعد از او بهترين پزشك كسى بود كه دلبستگى او به پول كمتر باشد و پستترين پزشك كسى را مىشمردند كه جز به مال ، به چيزى دلبستگى نداشته باشد .
در يكى از منابع قديم ، عدهء امراض انسان را 4333 شمرده و امراض جسمانى و روحانى را يك جا ذكر كرده است ؛ مانند جهل ، مكر ، خشم ، غرور ، شهوترانى ، سردى ، خشكى ، تعفن ، جوع ، عطش ، پيرى و غيره . مؤلفين قسمتهاى مختلف اوستا ، ضمن بحث در پيرامون مباحث طبى ، چهار طبع ابقراطى يعنى برودت ، حرارت ، رطوبت ، يبوست را با تحريفاتى در طب ايرانى وارد كردهاند . » « 203 »
در مدرسهء طب گندى شاپور كه پس از انقراض ساسانيان در دورهء اسلامى نيز مدتها مهمترين مراكز اشاعهء علم طب بود . طب ايرانى با طب يونانى و هندى درهم آميخت و دانش طب در ايران از بركت همكارى دانشمندان ، رو به توسعه و كمال رفت . از ميان اطباى بنام عصر خسرو اول ، برزويه شهرت و مقام بزرگى دارد . وى كه رئيس اطباى شاهى بود و ظاهرا در فلسفه و ساير رشتههاى علمى عصر خود وارد بود ، آثارى از خود به يادگار گذاشت كه از آنها فقط شرححالىكه خودش نوشته و ابن المقفع در مقدمهء نسخهء عربى كليله و دمنه نقل كرده است ، اكنون باقى است و ما قسمتى از آن را عينا نقل مىكنيم :
پدر من از لشكريان بود و مادر من از خاندان علماى دين زرتشت بود ، و اول نعمتى كه ايزد ، تعالى و تقدس ، بر من تازه گردانيد دوستى پدر و مادر بود و شفقت ايشان برحال من ؛ چنان كه از فرزندان ديگر مستثنى بودم و به مزيت تربيت و ترشح مخصوص شدم . و چون سال عمر به هفت رسيد ، مرا برخواندن علم طب تحريض نمودند و چندانكه اندكمايه وقوف افتاد و فضيلت آن را بشناختم ، به رغبتى صادق و حرصى غالب در تعلم آن مىكوشيدم تا بدان صنعت شهرتى يافتم و در معالجهء بيماران آمدم . آنگاه نفس خويش را ميان چهار كار ، كه تكاپوى اهل دنيا از آن نتواند گذشت ، مخير گردانيدم : وفور مال و لذات حال و ذكر ساير و ثواب باقى . و پوشيده نماند كه علم طب به نزديك همهء خردمندان و در تمامى دنيا ستوده است . و در كتب طب آوردهاند كه فاضلترين اطبا آن است كه بر علاج از جهت ذخيرت آخرت ، مواظبت نمايد كه به ملازمت آن سيرت ، نصيب دنيا هرچه كاملتر بيابد و رستگارى عقبى مدخر گردد ؛ چنان كه غرض كشاورز در پراكندن تخم ، دانه باشد كه قوت اوست ، اما كاه ، كه علف ستوران است ، بتبع آن هم حاصل آيد . در جمله براين كار اقبال تمام كردم و هرجا بيمارى نشان يافتم ، كه در وى اميد صحت بود ، معالجهء او بر وجه حسبت بر دست گرفتم . . . تا به ميامن آن ،
هامش
( 203 ) . ايران در زمان ساسانيان ، پيشين ، ص 242 به بعد ( به اختصار ) .