جبر است ديده مىشود و نه در ثنويت مانى كه خير واقعى و خير روحانى را به كلى با آنچه در اين جهان به خطا خير خوانده مىشود ، مغاير مىبيند ! . . . » « 183 » پسازآنكه تلاش مزدك در راه از بين بردن اختلافات طبقاتى بجايى نرسيد يأس و حرمان بيشازپيش در بين مردم راه يافت و زمينه براى انتشار آيين زروان فراهم گرديد .
« . . . در رسالهء مينوك خرد كه در واقع يك رسالهء زروانى بهشمار است ، جبر با صورتى يأسانگيز جلوه دارد ؛ يكجا مىگويد : « با نيروى خرد و دانش نيز از دست قضا نمىتوان حذر كرد و چون قضاى نيك يا بد دررسد ، آنكه خردمند است در كار خويش فروماند و آنكه فرومانده است توانايى يابد ؛ قضا ناتوان را توانا مىكند و توانا را ناتوان ، غافل را كوشا مىكند و كوشا را غافل . . . ! » « 184 »
اين تعاليم مردم را از تلاش و كوشش و مبارزه بازمىدارد و با تعاليم زرتشت ، كه در آن آدمى فاعل و مختار و سازندهء سرنوشت خويش است ، تفاوت بارز دارد . اشاعهء اين افكار به زيان مردم و به نفع طبقات فرمانروا بود ، زيرا مردم را از تلاش و مبارزه با ستمگران بازمىداشت و وضع طبقات حاكم را تأييد و تثبيت مىكرد . آگاسياس وضع اسفبار مردم را در آن روزگار چنين توصيف مىكند : « اقويا به ضعيفان تعدى مىكردند و اعمال دور از انصاف و انسانيت مرتكب مىشدند . »
به عقيدهء محققان شوروى ، مانى و پيروان او اصولا با نابرابرى و اختلاف عظيم طبقاتى و ظلم و ستم روحانيان و فئودالها و نظام بردگى مخالف بودند . گرايش تودههاى كثير خلق در سراسر آسياى ميانه و شرق نزديك به اين مذهب ، نشاندهندهء اعتراض تودههاى مردم عليه تجمل و ثروت هيأت حاكمه و طبقهء فرمانروا بود . و چون در معنى ، تعاليم مانى مخالف با سياست اقتصادى و اجتماعى دولت ساسانى بود ، وى را به شرحى كه گفتيم به محاكمه دعوت و اعدام كردند .
عيسويان ايران
چنان كه ديديم در شاهنشاهى ساسانى ، مذاهب مختلفى وجود داشت كه اهم آنها مذهب زرتشتى ، بودايى ، مانوى ، عيسوى ، يهودى و مزدكى بود .
كريستن سن مىنويسد : « روحانيان زردشتى بسيار متعصب بودند و هيچ ديانتى را در داخل كشور تجويز نمىكردند ، ليكن اين تعصب بيشتر مبتنى بر علل سياسى بود . دين زردشت ديانت تبليغى نبود و رؤساى آن داعيهء نجات و رستگارى كليهء ابناى بشر را نداشتند ، اما در داخل كشور مدعى تسلط تام و مطلق بودند . پيروان ساير اديان را كه رعيت ايران بهشمار نمىآمدند ، محل اطمينان قرار نمىدادند ؛ خاصه اگر همكيشان آنها در يكى از ممالك خارجه داراى عظمتى بودند . اين طبقهء روحانى خطر وجود مانويان را در داخل دولت شاهنشاهى دفع كردند . فرق يهودى بابل براى آيين زردشت و دولت ايران ، موجب خطرى محسوب نمىشدند . هرچند اردشير اول چندان روى خوشى به يهود نشان نداد و يهوديان به ياد آزاديى كه در زمان اشكانيان داشتند ، حسرت مىخوردند ، و در دورهء اول عهد ساسانى گاهگاه تحت فشار واقع مىشدند ، خاصه وقتى كه مىخواستند از زير بار ماليات شانه خالى كنند ، با اين حال
هامش
( 183 ) . تاريخ ايران بعد از اسلام ، پيشين ، ص 210 .
( 184 ) . همان ، ص 214 به بعد .