مداخله مىكردند .
روحانيان زرتشتى
براون در تاريخ ادبى خود مىنويسد : « موبدان زردشتى و كشيشان مسيحى از جهت گذشت و اغماض هيچكدام بر ديگرى برترى نداشتند . براى اينكه معلوم شود صرفا ملاحظات مذهبى تا چه درجه در تشخيص مورخين و نظر آنان دربارهء منش رجال مؤثر بوده است ، مقايسهء اقوال مختلفى كه در احوال يزدگرد اول ( 399 تا 420 بعد از ميلاد ) در دست است ، مثال خوبى تواند بود . تاريخنويسان عرب اطلاعات و نظرهاى خود را بالمال از كتب پهلوى ( خداىنامه ) مىگرفتند ، و خداىنامه تحت تأثير و نفوذ موبدان مجوس تدوين شده بود .
اگر شرحى را كه تاريخنويسان عرب نوشتهاند با شرحى كه به زبان سريانى دربارهء سيرت همان پادشاه به خامهء يك نويسندهء معاصر عيسوى نوشته شده است مقايسه كنيم ، اغراض مذهبى روشن مىشود .
نويسندگان طبقهء اول يزدگرد را گنهكار ( بزهكار ) مىخوانند و خبث نفس و عصيان و ستمگرى او را فوق طبيعت بشر مىدانستند . نويسندهء سريانى بالعكس يزدگرد را پادشاهى نيكوسرشت و رحيم و مسيحا مشرب و درميان شهرياران ديگر وجودى سعيد و مبارك مى - شناسد و در حق او دعاى خير مىكند ، كه نامش هميشه به نيكى ياد شود ، و آيندهاش فرخندهتر باشد ، و همه روزه با بينوايان و مستمندان خوبى كند . »
به همين منوال ، خسرو اول ( 531 تا 578 بعد از ميلاد ) لقب انوشيروان ( انوشكروبان ، انوشهروان يا صاحب روان جاويد ) يافت ، و هنوز هم وى را مظهر واقعى پرهيزكارى و تقوى و عدلوداد شاهانه ياد مىكنند و روش قاهرانهء وى در قلعوقمع مزدك ، و ابطال بدعتى كه مزدك بوسيلهء مسلك اشتراكى خود در دين و آيين گذاشت ، در نظر موبدان بىگذشت مجوس ، دليل عمدهء خلود و ابديت روان اوست . تصويب و تصديق موبدان چنان خدمتى در حق انوشيروان كرد كه سعدى باوجود شورى كه از اسلام در سر داشت ، مىگويد :
زنده است نام فرخ نوشيروان به عدل * گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند « 141 »
همكارى دين و دولت
آگاسياس ( معاصر ساسانيان ) در پيرامون اين همكارى مىنويسد :
حالا ديگر همهكس ايشان ( يعنى مغان ) را تمجيد و تجليل مىكنند و با احترامى زايدالوصف بديشان مىنگرند . همهء امور مملكتى به مشورت و پيشبينى ايشان ترتيب داده شده است ؛ على الخصوص كفايت مهمات همهء كسانى كه معامله و محاكمهاى دارند ، به دست ايشان است و هرچه مىشود در تحت نظارت ايشان و به موجب رأى و قرارى است كه آنها مىدهند ، و هيچ امرى به زعم ايرانيان وجهه شرعى ندارد مگر اينكه يك مغ آن را تصديق و تصويب كند . آرى
هامش
( 141 ) . تاريخ ادبى ايران ، ج 1 ، پيشين ، ص 201 .