شده است . بنابراين ، موبذان موبذ درميان رؤساى كشور حائز مقام نخستين بوده است . پس از آنكه آقاى « ارنست اشتاين » در يك مقالهء انتقادى نظريات خود را راجع به سازمان دولتى عصر ساسانيان اعلام كرد . كريستن سن با توجه به دلايل جديد ، با ايشان همرأى شده در كتاب خود راجع به مراتب و درجات آن دوره ، نخست نظريهء يعقوبى را ذكر مىكند ؛ بدين ترتيب :
« وزرگ فرمذار ( وزير اعظم ) موبذان موبذ ( روحانى اعظم ) هيربذان هيربذ ( حافظ آتشكده ) دبيربذ ( رئيس دبيران ) سپاهبذ ( فرمانده لشكر ) كه در زير حكم خود يك نفر « پاذگوسپان » داشت . فرمانرواى ايالت را مرزبان مىگفتهاند . » « 117 »
بنا به نظريهء مسعودى در كتاب التنبيه ، مراتب بدين قرار است :
« موبذان موبذ ( هيربذ در زير فرمان موبذ بوده است ) .
وزرگ فرمذار ، سپاهبذ ، دبيربذ ، هتخشبذ ، كه او را و استريوشبذ هم مىگفتهاند ( اين شخص رئيس همهء مردمانى بوده كه اعمال يدى مىكنند ؛ چون غلامان و كشاورزان و سوداگران و غيره ) . ازجمله صاحبان مناصب عاليه مرزبانان بودهاند كه فرمانده سرحدات محسوب مىشدهاند و عدهء آنان چهار بوده است ؛ برحسب جهات اصليه . . . » « 118 » آقاى اشتاين در پايان بحث خود مىنويسد :
« سپاهبذ تا زمان خسرو اول فقط يك تن بوده و انوشيروان چهار تن را رتبهء سپاهبذ داد . . . » « 119 »
ظاهرا انوشيروان در دوران زمامدارى با توجه به نظريات كارشناسان و قوانين روم و هند در سازمانهاى ادارى و ديوانى و مقررات كشورى و لشكرى تغييراتى مىدهد .
بيشاپور كاخ ساسانى ، شاهنشين با گچبرى
مساعى خسرو
در توقيعات كسرى چنين آمده است : « چون از اصلاح كار خواص و عوام ، بدين دو ركن استوار كه مأمورين خراج و جنگجويان باشند ، فراغت يافتيم و كار لشكريان و اهل خراج را به گستردن داد ، محكم ساختيم ، به بنيان نهادن آيينها و قانونها روى آورديم . . . در آيينهاى پدران خويش ، از عهد گشتاسب تا زمان شهنشاه قباد كه نزديكترين پدران ما به ما بود ، نظر كرديم و در آن ميان هيچ كار نيكى نماند كه نگرفتيم و پيروى نكرديم و هيچ كار زشتى نماند كه روى از آن نگردانيديم . . . و چون از نظر كردن در سيرت پدران خود بپرداختيم ، در آيين و سنت اهل روم و هند نگه كرديم و از آن آنچه پسنديده بود ، برگزيديم . . . و نفس خويش را به خود نگذاشتيم تا بدانچه ما را هوى و هوس بكشد ، بگرايد . . . هيچكس را بر دين و ملتى غير دين و ملتش اجبار نكرديم و از اينكه به كيش ما درآيند ، مانع نشديم و دريغ نكرديم و نه با اين حال از آموختن آنچه نزد
هامش
117 و 118 و 119 . همان ، ص 542 و 543 .