سلطنت مىكرد . اكنون مهرى موجود است كه صورت اين ملكه با اسم و لقبش :
ملكهء ملكهها به حروف پهلوى در آن كنده شده است . اين بانو تاجى بر سر دارد كه بر فراز آن ، گيسوانش به شكل گويى با نوار كوچكى بسته شده است ؛ گوشوارهاى كه داراى سه مرواريد است در گوش ، و گلوبند مرواريدى در گردنش ديده مىشود و گيسوان مجعدش به چندين رشته بافته و فروهشته است . « 103 »
در منابع داستانى ، جستهجسته مطالبى از محروميتهاى جنسى و مشكلات عشق و عاشقى و تعصبات جاهلانهء آن ايام به چشم مىخورد ؛ ازجمله در داستان بيژن و منيژه كه يكى از شاهكارهاى ادبى ايران است ، سخن از عشقورزى بيژن با منيژه ، دختر افراسياب ، به ميان آمده است . پس از آنكه مقدمات دوستى و آشنايى آن دو با پايمردى و وساطت دايهء منيژه فراهم شد ، بيژن به خيمهء منيژه روى آورد و دو دلداده بههم رسيدند :
منيژه بيامد گرفتش به بر * گشاد از ميانش كيانى كمر
بپرسيد از راه و از كارساز * كه با تو كه آمد به جنگ گراز
بشستند پايش به مشك و گلاب * گرفتند از آن پس به خوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونهگون * همى ساختندش فزونى فزون
نشستنگه و رود و مىساختند * ز بيگانه خرگه بپرداختند
مى سالخورده به جام بلور * برآورده با بيژن گيو زور
سه روز و سه شب شاد بوده بههم * گرفته برو خواب و مستى ستم
*
جو بيدار شد بيژن و هوش يافت * نگار سمنبر در آغوش يافت
پس از چندى راز دلباختگى آنان به گوش افراسياب رسيد و او به دستيارى برادر خود گرسيوز ، بيژن را دستگير و در چاهى زندانى كرد . شهريار ايران نيز ، چون در مقام رهايى بيژن بود ، رستم را از سيستان فراخواند ، و وى پس از تجهيز قوا به جنگ افراسياب شتافت .
در اين نبرد ، رستم پيروز شد و با بيژن و منيژه راه ايران پيشگرفت و دو دلباخته ، پس از ماجراى دردناك و تحمل مشكلات گوناگون ، دست همسرى به يكديگر دادند . فردوسى طوسى با استادى تمام ، از نيرنگ گرسيوز و دستگيرى بيژن و رنجها و مشقات او سخن مىگويد :
وفا كرد با او به سوگندها * به خوبى بدادش بسى پندها
به پيمان جدا كرد از او خنجرا * به چربى كشيدش به بند اندرا
سراپاى بستش به كردار يوز * چه سود از هنرها چو برگشت روز
چو آمد به نزديك شاه اندرا * گو دست بسته برهنه سرا
به دو آفرين كرد كاى شهريار * سزد گر كنى راستى خواستار
گناهى مرا اندرين بوده نيست * منيژه بدين كار آلوده نيست
افراسياب به گفتههاى بيژن وقعى نمىگذارد و فرمان مىدهد كه او را به دار آويزند ولى
هامش
( 103 ) . همان ، ص 313 .