وضع طبقات مختلف
« چنان كه قبلا اشاره كرديم از عهد اردشير ( 224 ميلادى ) اصول ملوك الطوايفى قديم كمابيش متزلزل گرديد و حكومت مطلقهء ديوانى تحت فرمان شاهنشاه ، جاى آن را گرفت . در طول چهار قرنى كه ساسانيان حكومت مىكردند ، همواره تضاد و تعارض و مبارزهء فئودالهاى ملوك الطوايف با حكومت مطلقهء ديوانى بطور نهان و آشكار به چشم مىخورد ؛ منتها در دورهء سلاطين بىكفايت اين اختلاف و مبارزه بيشتر محسوس است .
در دورهء ساسانيان ، چهار طبقه در جامعه ديده مىشد كه تشخيص حدود قدرت و اختيارات آنها بسيار پيچيده و دشوار است :
1 . شاهزادگان و امرا و فئودالهاى بزرگ و روحانيان ، 2 . جنگيان ، 3 . دبيران ، 4 . تودهء ملت يعنى روستاييان و شهريان . هريك از اين طبقات خود به دستههاى ديگرى تقسيم مىشدند و نمايندهء يكى از مشاغل اجتماعى بهشمار مىرفتند . براى حسن جريان امور ، هريك از طبقات براى خود رئيسى داشت . رئيس روحانيان موبذان موبذ ، رئيس جنگيان ، ايران سپاهبذ و رئيس دبيران ، ايران دبيربذ خوانده مىشد .
شاهزادگان و امراى بزرگ و كوچكى كه با داشتن تيول و اقطاعات در نقاط مختلف كشور فرمانروايى مىكردند جملگى تحت الحمايهء شاهنشاه بودند . مخصوصا شاهزادگانى كه احتمال مىرفت روزى بر اريكهء سلطنت نشينند ، مجبور بودند با قبول فرمانفروايى ايالات خود را براى مقام پادشاهى مهيا و آماده كنند . . . بزرگان وقتى كه خواستند و هرام پنجم را از حق پادشاهى محروم كنند ، اين بهانه را پيش كشيدند كه هنوز فرمانفروايى ايالتى نيافته است و لياقت او معلوم نيست ، اما سياست شاهنشاه اقتضا نمىكرد كه مقامات عاليهء فوق را بطور موروث به آن شاهزادگان واگذارد ، زيرا كه شاهنشاه مىخواست هرطور منافع مملكت اقتضا كند ، آن فرمانفرمايان را تغيير بدهد . براى اين مرزبانان و شاهزادگان ، عنوان شاهى لقبى بيش نبود و تنها اين فايده را داشت كه آنها را در صف نخستين طبقات عاليهء اجتماعى قرار مىداد . شاهزادگان مكلف بودند كه جمله به درگاه بنوبت ملازم باشند و تكاليف خود را بجا آورند . اما نبايستى در آنجا شغل معينى داشته باشند ، زيرا كه بنابر مندرجات نامهء تنسر اگر مرتبهجويى كنند به منازعات و جدال و قيل و قال افتند ، حشمت ايشان بشود و به - چشمها حقير گردند . » « 45 »
اهليت و شايستگى شرط سلطنت است
به موجب كتاب دينكرت : « هرگاه تنگى و خوارى در همهجا پديد آيد و پادشاه را آن شايستگى نباشد كه به نيروى خويش بر آن غلبه يابد ، يا خود انديشهء تيمار خلق ندارد و چارهء درد را نتواند يافت ، چون توانايى ندارد كه بر درد چيره شود و درمان آن را نيز نداند ، پس بىگمان خود به داد و عدل فرمانروايى نتواند كرد ، ازينرو بر ديگران واجب است كه به پاس داد و عدل با او در آويزند . »
هامش
( 45 ) . ايران در زمان ساسانيان ، پيشين ، ص 112 به بعد ( به اختصار )