طبقهء دوم به فاصلهء ده ذراع از طبقهء اول جاى داشت و اينان مرزبانان و شاهان ولايات مقيم دربار و سپهبدان بودند كه به دوران اردشير ملك نواحى داشتند . جاى طبقهء سوم نيز ده ذراع دور تر از جاى طبقهء دوم بود و اينان دلقكان و بذلهگويان بودند . . . » « 34 »
اردشير افراد طبقهء سوم نظير جولا و حجامتگر را پست و فرومايه مىشمرد و مىگفت : « براى نفس شاه و رئيس و دانشور فرزانه چيزى زيانآورتر از معاشرت مردم پست و آميزش اشخاص فرومايه نيست . . . » « 35 »
در شاهنامه در پايان پندنامهء انوشيروان ، به نظام غلط اقتصادى و طبقاتى عهد ساسانيان اشاره شده است .
يكى مرد بينى كه با دستگاه * رسيده كلاهش به ابر سياه
كه او دست چپ را نداند ز راست * ز بخشش فزونى نداند ز كاست
يك از گردش آسمان بلند * ستاره بگويد كه چونست و چند
فلك رهنمونش به سختى بود * همه بهر او شوربختى بود
در جاى ديگر مىفرمايد :
چنين بود تا بود و اين تازه نيست * گزاف زمانه بر اندازه نيست
يكى را برآرد به چرخ بلند * يكى را كند زار و خوار و نژند
نه پيوند با آن نه با اينش كين * كه دانست راز جهانآفرين
در ايران قبل از اسلام ، ظاهرا براى حفظ وضع طبقات مختلف ، ازدواج بين خويشان و بستگان نزديك معمول بوده است ( خويتودس ) . « بعد از اسلام نيز از ازدواج بين اقوام نزديك نزد ايرانيان پسنديده است و مىگويند كه عقد پسرعمو و دخترعمو در آسمان بسته شده . اين اعتقادات از اهميت دادن به تخمه و نژاد سرچشمه مىگيرد . . . محتمل است كه در زمان باستان اين عادت نزد اشراف و بخصوص شاهان معمول بود . . . » « 36 »
كريستن سن مىنويسد :
جامعهء ايرانى بر دو ركن قايم بود : مالكيت و خون . بنابر نامهء تنسر ، حدودى بسيار محكم نجبا و اشراف را از عوام الناس جدا مىكرد . امتياز آنان « به لباس و مركب و سراى و بستان و زن و خدمتكار بود . » و در جاى ديگر گويد :
« اشراف را به لباس و مراكب و آلات تجمل از محترفه و مهنه ممتاز كردند و زنان ايشان همچنين به جامههاى ابريشمين و قصرهاى منيف و رانين و كلاه و صيد و آنچه آيين اشراف است . و مردمان لشكرى به آسايش و رفاهيت آمن و مطمئن به خانهها به معاش ، بر سر زن و فرزند فارغ نشسته . » در شاهنامهء فردوسى از خسروانى كلاه و زرينه كفش بسيار سخن رفته است كه مايهء امتياز اشراف بزرگ بوده است .
بعلاوه طبقات از حيث مراتب اجتماعى درجاتى داشتند . هركس را در جامعه ، درجه و مقامى ثابت بود ، و از قواعد محكم سياست ساسانيان يكى اين را
هامش
( 34 و 35 ) . مروج الذهب ، پيشين ، ص 239 .
( 36 ) . نوشتههاى پراكنده ، پيشين ، ص 506 .