تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
« سرانجام ويس ، با پايمردى دايهء خود ، به رامين دست مىيابد و عاشق و معشوق به‌هم مىرسند . وقتى شوهر سالخورده از اين ماجراى غم‌انگيز آگاه مىشود او را سرزنش مىكند ، اما ويس كه از شور عاشقى سر از پاى نمىشناسد ، خطاب به شاه مىگويد :
مر او را گفت : « شاها كامكارا * چه ترسانى به پادافراه ما را سخنها هرچه گفتى راست گفتى * نكو كردى كه آهو نانهفتى كنون خواهى بكش خواهى برانم * و گر خواهى برآور ديدگانم وگر خواهى به بند جاودان دار * وگر خواهى برهنه كن به بازار كه رامينم گزين دو جهانست * تنم را جان و جانم را روانست . »
علت دادن اين جواب تلخ ، علاوه بر عشق شديدى كه ويس به رامين مىورزد ، قصد تلافى است ، مىخواهد قاتل پدر را برنجاند و از او حتى به قيمت رسوايى و برهنه گشتن خويش انتقام بگيرد . . . ويس مرتكب بزرگترين گناهان مىشود ، بارها به شوهر خود دروغ مىگويد و قسم ناحق مىخورد ، شب از خانه‌اى كه موبد درهاى آن را بسته است ، بيرون مىآيد و به كنار رامين مىرود و چون موبد فرامىرسد و رامين مىگريزد ، مىگويد كه از ستمهاى شوهر با يزدان رازونياز مىكرده است . . . ويس و رامين كارنامهء عاشقى مردى است كه قريب دو هزار سال پيش از اين مىزيسته و از نازك خياليهاى فيلسوفان آگاهى درستى نداشته . . . عاشق و معشوق در اين منظومه همسر و همشأنند ، هيچ اثرى از نياز و كوچكى فوق العادهء عاشق و ناز بيپايان معشوق در آن هويدا نيست . « 56 » ويس و رامين داستانى است كه قهرمانان آن از طبقهء فرمانروا انتخاب شده‌اند . . . زنى كه نامش در منظومه بيش از هركس ديگر با احترام و همدردى ياد مىشود ، « شهرو » مادر ويس است كه زنى نژاده و از نسل جمشيد است ، اما همين زن چندين شوهر كرده و از هريك فرزندان آورده است و معلوم نيست به چه مناسبت تعهد مىكند كه دختر نازادهء خويش را به موبد فرتوت بدهد . سپس قول خود را از ياد مىبرد و بىآنكه به تشريفات مذهبى اعتنا كند ، داد از داور را گواه مىگيرد و دختر را به برادرش مىدهد و مهر موبد را نيز در پاى عقدنامه لازم نمىشمارد . و سرانجام همين شهر و در مقابل مال و خواستهء فراوانى كه موبد به دو مىدهد ، دختر عقد كردهء خود را به موبد يعنى به قاتل پدر مىسپارد و برادر جوانش را ناكام و محروم مىكند . . . در سراسر منظومه ، دروغ ، ريا ، فريب ، بيوفايى ، پيمان‌شكنى جايى ممتاز دارد . عشرت‌طلبى و كامجويى و بىبندوبارى شاهزادگان و فرمانروايان اين دوران با توصيفى كه پلوتارك از سورنا كرده است ، بىتناسب نيست چه او ؛ « هرزمان كه تنها و محرمانه سفر مىكرد ، هزار شتر زير بار داشت و دويست ارابه زنان و كنيزان او را مىبردند . . . در دنباله زنان بىبندوبار . . . با قاشقك و عود در ارابه‌ها بودند . . . » « استاكلبرگ » مانند مينورسكى اين داستان را مربوط به قبل از اسلام مىداند و
هامش
( 56 ) . همان ، ص 81 به بعد ( به اختصار ) .