بر خلاف عقيدهء جمعى از مورخان غرب ، يونانيان و شخص اسكندر ناشر فرهنگ ، و مظهر تمدن و اخلاق ، و ملل غير يونانى نمايندهء بربريت و توحش نبودهاند بلكه مدارك تاريخى بسيارى در دست است كه خلاف اين معنى را به ثبوت برساند ، و نشان مىدهد كه هدف اسكندر انتقامجويى بوده است نه نشر فرهنگ و تمدن هلنى . وى مكرر گفته بود كه از آن جهت به ايران مىرود كه انتقام توهينى را كه شاه بزرگ به يونان روا داشته بود بگيرد . اين مرد متجاوز و خودخواه در دامن پدر و مادرى فاسد و ناپرهيزكار تربيت يافته بود .
مادر او « اولومپياس » زنى بيرحم و متكبر و تيز خشم و كينهجو و حسود بود . . . در بسيارى از آدمكشيها دستانش آلوده شد و نام خود را ننگين كرد . پدرش « فيليپ » زنان و شراب و انواع خوشگذرانيها را دوست مىداشت و مردى حيلهگر و بىوجدان بود . در نظر او براى رسيدن به هدف ، استفاده از هروسيله روا بود و پستى و خيانت را مشروع مىدانست . بر فرض آنكه آسيا و ايران مكتب تعليم رذيلت هم مىبودهاند چيزى نمىدانستند كه به پسر چنين پدر و مادرى بياموزند .
اسكندر به محض اينكه شاه شد ، همهء كسانى را كه ممكن بود مايهء گرفتارى و زحمت او شوند ، كشت . شهر « تباى » ( تبس ) كه يكى از پايتختهاى يونان بود ، در برابر وى قد علم كرد ، و اسكندر با همان وحشيگرى اين شهر را پايمال ستم خويش كرد كه مادرش هووى بيوهء خود « كلئوپاترا » را از ميان برده بود . . . در كشتار شهر تباى بيش از شش هزار تن كشته شدند و بيش از سىهزار كس به اسارت درآمدند . . . اسكندر پس از آن ، شورايى تشكيل داد و از اين شورا فرمانى صادر شد كه شهر تباى با خاك يكسان شود و اسيران به مزايده در معرض فروش درآيند .
« كوئينتوس كورتيوس » در تاريخ اسكندر كبير چنين نوشته است :
اسكندر شهر « غزه » را كه حكومت آن با « بنتيس » بسيار وفادار نسبت به شاه خود بود . . . در محاصره گرفت . او پس از آنكه با شجاعت جنگيد و تنش از زخمهاى فراوان خسته شد و از هرطرف زير باران تير و نيزه قرار گرفت . . . زنده به دست دشمن افتاد . وى را نزد اسكندر بردند . . . پاشنههاى او را در آن حال كه هنوز نفس مىكشيد ، شكافتند و دوالى از آنها گذرانيدند و به ارابهاى بستند و او را با اسبها گرداگرد شهر راندند . شاه از اينكه بدينگونه از اخيلوس تقليد كرده است ، بر خود مىباليد . « 24 »
مونتنى « 25 » ضمن برشمردن پارهاى از مظالم و جنايات اسكندر ، رقم عفو بر گناهان او مىكشد و مىنويسد :
هامش
( 24 ) . يونانيان و بربرها ، پيشين ، ص 39 به بعد .
( 25 ) .Montaigne