تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
براى تنظيم امور خطهء وسيع فرمانروايى خود ، مانند هخامنشيان ، مملكت را به ايالات ( شهربانيها ) تقسيم نمود . عده‌اى از فرمانداران و استانداران ايرانى را به شغل خود ابقا كرد و براى جلوگيرى از فكر استقلال‌طلبى ، غير از ولات ايرانى ، فرمانده قوايى از مردم مقدونيه براى هرناحيه برگزيد . وى ظاهرا پس از وقوف به مقام شامخ شاه در نزد ايرانيان ، « الوهيت » شخص خود را اعلام داشت . نه بدين منظور كه پرستش وى موضوع دينى رسمى گردد بلكه به منظور سياسى ، اين كار را انجام داد تا براى او ، در نظر مردم مداين يونانى ، قدرتى ايجاد شود . . . وى به سجده افتادن را به اتباع خود تحميل كرد ، و آن از مراسم دربار هخامنشيان بود كه طبق آن هريك از تبعهء ايرانى در حضور شاهنشاه بزرگ بايد به جا آورد و مخصوصا اتباع شرقى او موظف به اجراى آن بودند . « 19 » اسكندر با تعقيب سياست خود روز به روز بر تعداد خدمتگزاران ايرانى مىافزود . هنگامى كه قشون او به سند رسيد فقط يك چهارم از سربازانش مقدونى بودند . رفتار اسكندر با ايرانيانى كه با او همكارى مىكردند ، به حدى دوستانه بود كه به قول دكتر گيرشمن : « آنان خود را ملتى مغلوب كه بر آن يك تن خارجى حكومت مىكرد ، احساس نمىكردند ، بلكه هنوز خويش را سرور ممالك قبلى مىديدند . » هرودت گفته بود : « . . . پارسيان در تهور و جسارت و روح سلحشورى هيچ دست‌كمى از يونانيها ندارند . » اسكندر نيز پس از آمدن به ايران به اين حقيقت پىبرد . او عده‌اى از شاهزادگان و نجباى ايرانى را در حلقهء ياران صميمى خود وارد نمود و دستور داد 30 هزار نجيب‌زادهء ايرانى تحت نظر استادان يونانى ، زبان و فنون نظامى يونانيان را فراگيرند . اين اقدامات اسكندر و رفتار مستبدانهء او و دعوى خدايى كردن براى يونانيان ، كه در مكتب سقراط و ارسطو تربيت شده و پيشوايانى چون سولون و پريكلس را در سرزمين خود پرورانده‌اند ، قابل تحمل نبود . در مناطق نفوذ اسكندر اثرى از آزادى فكر ، بدانسان كه در يونان وجود داشت ، ديده نمىشد . شاه‌پرستى و كرنش در پيشگاه او براى آنها كه در محيطى آزاد نشو و نما يافته بودند ، نفرت‌انگيز بود . مورخان دربارهء شخصيت و مقام اسكندر وحدت نظر ندارند ؛ ريچاردن فراى مىنويسد : دربارهء بزرگى اسكندر سخن بسيار گفته‌اند . برخى از نويسندگان او را همچون مظهر آزادى و دموكراسى يونان در برابر بيدادگرى و خودكامگى مشرق ستوده‌اند . . . اما نبايد از خاطر زدود كه اسكندر در چشم بسيارى از يونانيان ، جبارى بزرگ و دشمن دموكراسى يونان شمرده مىشد . اگر كسى استدلال كند كه اسكندر براستى به دموكراسى ايمان داشت و مىخواست آن را در مشرق نيز بگسترد ، اين سخن او بسيار از حقيقت دور مىنمايد . حتى اگر وى در يونان از دموكراسى پشتيبانى كرد مىتوان آن را از مقتضيات سياسى شمرد . نمىتوان پذيرفت كه ارسطو استاد اسكندر را اعتقادى به دموكراسى بوده باشد ؛ آنچنانكه شاگردش از آن پاسدارى كند . . . « 20 »
هامش
( 19 ) . همان ، ص 216 . ( 20 ) . ميراث ايران ، پيشين ، ص 216 .