ويل دورانت مىنويسد : « تغييراتى كه فتوحات اسكندر در اين قاره به وجود آورده بود ، بمراتب كمتر از تغييراتى بود كه تمدن و رسوم آسياييها در او ايجاد كرده بود . »
ارسطو به او گفته بود كه با يونانيها چون آزادگان و با بربرها چون بردگان رفتار كند ، ولى اسكندر در بين جوامع اشرافى ايران چنان درجهاى از ادب و فرهنگ و اصالت كردار مشاهده كرده بود كه كمتر در جوامع پرآشوب دموكراسى يونان به چشم مىخورد . اسكندر با اعجاب و تحسين به طرز تشكيلاتى كه شاهان بزرگ هخامنشى در كشور داده و آن را اداره مىكردند ، مىنگريست و نمىدانست چگونه مقدونيهاى خشن و بدوى ، مىتوانند بهجاى آن حكمرانان بنشينند ، و بالاخره به اين نتيجه رسيد كه تنها راه دوام دادن به فتوحات خود اين است كه نجيبزادگان ايران را با رهبرى خود موافق سازد و از آنها در ادارهء امور مملكتى استفاده كند .
هرچه بيشتر مىماند ، بيشتر مجذوب اتباع جديد خود مىگشت ؛ به حدى كه كمكم انديشهء اينكه چون سلطان مقدونى بر ايران فرمانروايى كند ، از سر بهدر كرد و به فكر افتاد كه چون امپراتورى نصف ايرانى و نصف يونانى بر سرزمين ايران حكومت كند . . . و اميدوار بود كه اين منازعهء طولانى آسيا و اروپا در جشن عروسى به انتها برسد . . . « 21 »
گوتشميد « 22 » مىنويسد :
پس از آنكه اسكندر دعوى خدايى كرد و از مقدونيان خواست تا او را همچون خدا پرستش كنند از حيثيت و اعتبار او كاسته شد . « كاليستنيس » كه تا آن زمان از مبشرين و مبلغين آتشين طبع عصر جديد بهشمار مىرفت ، در اين عمل دلگير و سرخورده به خدمت اسكندر رفت و پس از گفتگوى تندى كه بين آن دو درگرفت ، قربانى استبداد و خودسرى بت مورد پرستش خود شد . اما خطاهاى اسكندر از اين حد هم فراتر رفت . اختلاط مقدونيان و ايرانيان بدين نتيجه منجر نشد كه ايرانيان را داراى خلقوخوى مردم مقدونيه نمايد ، بلكه كار به اين صورت درآمد كه مقدونيان بسيارى از عادات شرقيان را پذيرفتند ، فريفتهء تنآسانى و انواع قبايح رايج در مشرق زمين شدند . . . شخص اسكندر هم جز اين چيزى نمىخواست . هيچ چاپلوسى ، به درگاه اسكندر از اين مقبولتر نمىافتاد كه كسى با جامهء مخصوص ايرانيان به حضور او بار يابد . . . پادشاه خود به جلال و جبروت شرقى و آداب و رسوم مشرق زمين دلبستگى خاص داشته است . ميل به ستمگرى ، كه در فرمانروايان بزرگ نادر نيست ، سبب شده كه امر حكمرانى ، به عدهاى فرمانبر بىاراده را بيشتر بپسندد ، تا اينكه ناگزير باشد براى هرعمل مهم دولتى با سرداران نجيبزادهء مقدونى به جروبحث بپردازد . « 23 »
هامش
( 21 ) . تاريخ تمدن ( كتاب دوم - بخش سوم ) ، پيشين ، ص 125 .
( 22 ) .Gutschmid( 23 ) . آلفرد فون گوتشميد ، تاريخ ايران و ممالك همجوار آن ، ترجمه و حواشى از كيكاوس جهاندارى ، ص 18 به بعد .