اسكندر اين گونه جلوه بدهد كه او فقط رهگذر است و نمىخواهد فرمانروايى آسيا را نگاهدارد ، آسياييها با او همكارى نخواهند كرد . اين به اندازهاى نزديك به حقيقت و درست بود كه اسكندر حتى از گوش كردن به آن سرباز زد . تاريخنويسان بعد كوشيدند كه اين جنايت را كم جلوه دهند و عذرى بتراشند . برخى گفتند كه اسكندر از پيش نيت اين سوزاندن را داشت و نقشهء آن را كشيده بود ولى به زودى از آن پشيمان شد و بيهوده فرمان داد كه آتش را فرونشانند . بيشتر گناه را بر گردن زنى به نام « تائيس » دلبر سركردهء سپاه بطلميوس گذاشتند كه گفته مىشد در يك مجلس ميخوارگى اسكندر را بر آن داشت كه شعلهء ويرانگر مرگآور را بيندازد .
در تخت جمشيد ، ويرانهها ، بازماندهء داستان را حكايت مىكند . اثر تيرهاى سوختهء سقف ، هنوز روى پلكانها و بر پيكرتراشيها ديده مىشود . . . صدها ظرف كه از گوناگونترين و زيباترين سنگها تراشيده شده بود بيرون برده و عمدا خرد شده بود . . . اسكندر نمىتوانست از اين روشنتر ، نشان بدهد كه روكش فرهنگ يونانى او ، چهاندازه نازك بوده است . اسكندر كشورگشاييهاى نخست خود را از روى نمونهء شهرستانهاى پارسى سازمان داده بود . . . او بيشازپيش زير نفوذ عقيدههاى شرقى درآمد و به زودى جلال و شكوه پارسى را پيش گرفت . سرانجام او به خواب و خيال يكى كردن مردمان و فرهنگ پارسى و يونانى افتاد . شرق ، كشورگشاى خشمگين خود را مسخره كرد . . . اگر آتش اسكندر نوشتههاى بس گرانبهاى روى پوست را از ميان برد ، بيشتر آنها بههرحال ، فقط با گذشت زمان نابود مىشد . او بدون اينكه چنين نيتى داشته باشد اين خدمت بزرگ را انجام داد كه لوحهاى گل خام را كه به آسانى از هم پاشيده مىشد در اين آتشسوزى پخت . لوحهاى سنگى را كه باستانشناس از زير خاك بيرون آورده بود ، واژهشناس راز آنها را كشف كرد . . . براى سراسر دورهء شاهنشاهى باستانشناس و واژهشناس به يارى تاريخنويس آمدهاند . مانند تخت جمشيد ، در شوش نيز كاوش شده و ادبيات عيلامى شناسانده شده است . هرچند همدان هنوز در انتظار است كه نوبهء آن برسد ، در پشتههاى شهرهاى بابل ، هزاران سند سوداگرى به دست آمده كه از زمان شهرياران پارسى است و براى نخستينبار وصف مختصر زندگى اقتصادى شاهنشاهى آنها را امكانپذير ساخته است . . . نزديك 23 قرن از زمانى كه اسكندر تخت جمشيد را سوزاند ، گذشته است ؛ اكنون سرانجام با كوشش باستانشناس ، واژهشناس ، و تاريخنويس ، كه دست به دست يكديگر دادهاند ، پارس هخامنشى از ميان مردگان برخاسته است . « 13 »
« ديودور » مورخ سدهء اول ميلادى راجع به شهر پرسپوليس چنين مىنويسد :
در آن زمان شهرى در زير آفتاب ، به ثروت اين شهر پرسپوليس نبود . خانهء اهالى
هامش
( 13 ) . شاهنشاهى هخامنشى ، پيشين ، ص 723 به بعد .