و پابرهنه راه نرفتن « 283 » و سايه را در جايى جز زير درخت جستن ، و بر اسب زين گذاشتن و از جنگ بيزار بودن ، هم امروزه از اصول ابتدايى جامعههاى پيشرفته و نشانههاى ظاهرى زندگى منظم و متمدن و حتى الفباى ادب و نزاكت و انسانيت است . چنان مىنمايد كه هيچكس نمىخواهد بفهمد كه آنچه در ايرانيان قديم مايهء عيبجويى و خردهگيرى يونانيان شده است ، همان چيزهاست كه ملتهاى محروم با بانگ بلند ملتهاى مرفه را از داشتن آنها در معرض انتقاد قرار مىدهند ، و آن را « تجملپرستى مىخوانند ، اما در حقيقت اين تجملپرستى غالبا چيزى جز وسيلهء تأمين رفاهيت آدمى نيست ، وسيلهاى است كه بعضى به آن دسترسى دارند و بعضى ديگر ندارند ، و اگر روزى فرارسد كه هركس آن را در اختيار داشته باشد ديگر نه تجمل است و نه علامت تنآسانى . » « 284 »
عروسى و عزا
استاد سعيد نفيسى مىنويسد :
در نخستين تمدن آريايى ، مهمترين واقعهء خانوادگى زناشويى بوده است كه از مراسم دينى بهشمار مىرفت . زن و شوهر پيش از وقت يكديگر را مى - پسنديدند و سپس عقد زناشويى را بنابر آيين خاصى مىبستند . نخست داماد جامهء نو مىپوشيد و با دوستان و خويشاوندان به خانهء عروس مىرفت . عروس را به زيباترين وجهى مىآراستند و داماد دست وى را مىگرفت و باهم بر فراز تخته - سنگى مىايستادند . داماد به عروس مىگفت : « من مردم ، تو زن . من آسمانم ، تو زمين . من و تو باهم در اينجا مىنشينيم و از ما فرزندانى به جهان خواهند آمد . » سپس داماد عروس را بر ارادهاى كه گاوهاى سفيد بر آن بسته بودند و با گلهاى خودرو آراسته بودند مىنشاند و با ساز و سرود او را به خانهء خود مىبرد . اين آيين رفتن داماد به خانهء عروس و آوردن او به خانهء خود با ساز و آواز ، در ايران نيز هميشه تا دورهء بعد از اسلام رايج بوده و هنوز هم در برخى از نواحى ايران رواج دارد .
در آن زمان آرياييان تنها يك زن مىگرفتند و تا دختر بزرگتر به شوهر نرفته بود ، دختر كوچكتر را به شوهر نمىدادند . خانوادهاى كه پسر نمىداشت آن را سرشكستگى خود مىدانست . زن را براى زندگى مرد واجب مىدانستند و مى - گفتند : همچنانكه كمان به زه نيازمند است مرد هم به زن نيازمند است . « 285 »
پس از تشكيل حكومت هخامنشيان ، در نتيجهء تكامل طرز توليد و افزايش توليد اضافى و ظهور طبقات مختلف ، رسم كهن رو به فراموشى رفت و تعدد زوجات در بين طبقات مرفه و ممتاز جامعه ، مخصوصا در بين سلاطين و شاهزادگان ، رواج فراوان يافت . در تاريخ هرودت وقتى كه صحبت از دختر اوتان كه زوجهء برديا بود به ميان مىآيد ، چنين مىخوانيم « وقتى
هامش
( 283 ) . افلاطون در كتاب ضيافت از قول آپولودوروس چنين مىگويد : « چون ناگهان سقراط را ديدم كه با كفش چوبى از حمام بيرون مىآمد ، و اين چيزى بود كه هرگز به آن عادت نداشت ، از او پرسيدم كه قصد كجا دارد كه چنين خود را زيبا كرده است . »
( 284 ) . يونانيان و بربرها ، پيشين ، ص 42 .
( 285 ) . سعيد نفيسى ، تاريخ اجتماعى ايران ، ص 120 ،