تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
او بسيار شيرين . . . اين است محبوب من و اين است يار من اى دختران اورشليم . و در باب هفتم همين كتاب جمال دخترى چنين توصيف شده است : اى دختر مرد شريف ، پايهايت در نعلين چه بسيار زيباست . . . ناف تو مانند كاسهء مدور است كه شراب ممزوج در آن كم نباشد . بر تو تودهء گندم است كه سوسنها آن را احاطه كرده باشد . . . گردن تو مثل برج عاج . . . اين قامت تو مانند درخت خرما و پستانهايت مثل خوشه‌هاى انگور مىباشد . . . من از آن محبوب خود هستم و اشتياق وى بر من است . بيا اى محبوب من به صحرا بيرون برويم و در دهات ساكن شويم و صبح زود به تاكستانها برويم و ببينيم كه آيا انگور گل كرده و گلهايش گشوده و انارها گل داده باشد . در آنجا محبت خود را به تو خواهم داد . از زنان وابسته به طبقات متوسط و پايين اجتماع و راه و رسم عروسى و مناسبات آنها با شوهرانشان اطلاعى در دست نداريم . ظاهرا در بين ملل شرق نزديك رسم چنين بود كه پدران نخست دختر بزرگتر و سپس دختران كوچكتر خود را ، به ترتيب سن ، به شوهر مىدادند چنان كه در باب بيست و نهم سفر پيدايش مىبينيم پس‌ازآنكه يعقوب به « راحيل » دختر كوچكتر « لابان » دل بست ، باطوع و رغبت هفت سال خدمت لابان كرد و به قول كتاب مقدس : « بسبب محبتى كه به وى داشت در نظرش روزى چند نمود . » پس از سپرى شدن مدت ، يعقوب زوجهء خود را مطالبه كرد و لابان ضيافتى برپا و هنگام شب « ليه » را به يعقوب داد و « او به وى درآمد . . . صبحگاهان ديد كه اينك ليه است . پس به لابان گفت اين چيست كه به من كردى ، مگر براى راحيل نزد تو خدمت نكردم ، چرا مرا فريب دادى ؟ لابان گفت : در ولايت ما چنين نمىكنند كه كوچكتر را قبل از بزرگتر بدهند . » و به يعقوب پيشنهاد كرد كه هفت سال ديگر خدمت او بكند تا راحيل را نيز به وى دهد و او چنين كرد « و دختر خود راحيل را به زنى به دو داد . » يعنى هردو خواهر به زوجيت او درآمدند . بطورى كه از مندرجات سفر پيدايش ، باب 24 ، برمىآيد ، زنان و دختران قوم بنى - اسرائيل روى خود را نمىپوشانيدند و از گفتگو با مردى اجنبى ابا نداشتند . پس‌ازآنكه ابراهيم خادم خود را به يهوه قسم داد كه براى پسر او دخترى غير كنعانى خواستگارى كند ، خادم دستور آقاى خود را اجابت كرد و با ده شتر به سوى شهر « ناحور » رفت و برآن شد كه از دختران اين شهر كه با سبو به سوى چاه آب مىرفتند ، يكى را برگزيند كه ناگاه چشمش به « رفقه » دختر « بتوئيل » كه سبويى بر كتف خود داشت ، مىافتد . پس‌ازآنكه رفقه سبوى خود را پر از آب كرد و مراجعت نمود ، خادم به استقبال او شتافت و از او جرعه‌اى آب طلبيد و او بيدرنگ به او آب داد و شترانش را نيز سيراب نمود . آنوقت خادم با ارائهء « حلقهء طلاى نيم مثقال وزن و دو ابرنجين براى دستهايش كه ده مثقال طلا وزن آنها بود گفت به من بگو دختر كيستى آيا در خانهء پدرت جايى براى ما باشد تا شب را بسر بريم . . . » دختر جواب مثبت مىدهد و مقدمات خواستگارى اين دوشيزه فراهم مىشود . بطورى كه از تورات استنباط مىشود