تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢

رابطهء روحانيان با فرهنگ

. . . « سيسرون » خطيب رومى كه در يك قرن پيش از ميلاد مىزيسته ، مىنويسد : « مغان نزد ايرنيان از فرزانگان و دانشمندان به‌شمارند ، كسى پيش از آموختن تعاليم مغان به پادشاهى ايران نمىرسد . » نيكولاوس « 148 » ( از شهر دمشق ) نوشته : « كورش دادگرى و راستى را از مغان آموخت . همچنين حكم و قضاء در محاكمات با مغان بوده است . . . در منابع خودمان هم همين مشاغل از براى آنان معين شده است . « موبد » ، اسمى كه امروزه هم به پيشوايان زرتشتى داده مىشود ، همان كلمهء « مغ » است . غالبا در شاهنامه آمده كه كار نويسندگى و پيشگويى و تعبير خواب و اخترشناسى و پند و اندرز با موبدان است و بسا هم طرف شور پادشاهند . . . افلاطون فيلسوف معروف يونانى كه در سال 427 تولد يافت و در 347 پيش از مسيح درگذشت ، زرتشت را مؤسس آيين مغ دانسته است . اين آيين به عقيدهء او بهترين طرز ستايش پروردگاران و داراى افكار عالى است . « 149 » مغ - مجسمهء كوچك نقره قرن چهارم ق . م . ا . ج . آربرى « 150 » دانشمند انگليسى مىنويسد : . . . در طى سلطنت هخامنشيان و تا آخرين روزهاى پادشاهى ساسانى ، ايران يك قدرت و دولت شاهنشاهى و يك نمونهء كامل استبداد مشرق زمين بود كه در آن ثروت بيكران در دست گروهى قليل متمركز شده و يك فرهنگ و مدنيت مادى قابل توجهى بر روى شانه‌هاى بيجان توده‌هاى مردم بومى به وجود آورده بود . اين فرهنگ و مدنيت اصولا دربارى بود و اين حقيقت در هيچ رشتهء هنرى بيش از فن نگارش جلوه‌گرى نمىكند . گذشته از متون اوستايى كه خود مذهبى به سود اشراف بود و فهم و تفسير و تعبير آن فقط در دست موبدان بود و به رسم الخطى ضبط مىشد كه درخور فهم مردم بيسواد نبود ، بقيهء ادبيات قديم حول‌وحوش دربار سلطنتى دور مىزد و كمربسته ، براى حفظ منافع دربار بود . « 151 » بطورى كه از نوشته‌هاى آگاسياس برمىآيد دربار ايران حتى در زمان هخامنشيان روزنامهء رسمى داشت و سلسله‌هاى بعدى نيز اين سنت را ادامه دادند . عموما چنين تصور مىشود كه براساس اين روزنامه‌هاى رسمى بود كه در اواخر سلطنت ساسانيان مؤلف ناشناسى كتاب خداى نامك را به وجود آورد كه پس از ترجمه از پهلوى به عربى بوسيلهء ابن المقفع
هامش
( 148 ) .Nikolaus( 149 ) . يسنا ، گزارش پورداود ، ج 1 . ( 150 ) .A . J . Arberry( 151 ) . ميراث ايران ، پيشين .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 452 | مرتضى راوندى