تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥

راز موفقيت نظامى هخامنشيان در آغاز كار

براى آنكه به ارزش نظامى و سرّ موفقيت هخامنشيان آگاه شويم از قول هرودت داستان كروزس ، پادشاه ليدى ، را نقل مىكنيم . اين پادشاه كه با دقت بسيار ناظر پيروزيهاى كورش بود برآن شد كه از نيروى پارسيان به هرتدبير بكاهد . وى پس از مشورت و پرسش از پيشگويان پرستشگاهها و اطمينان از پيروزى خود با اسپارت و مصر اتحاد دفاعى بست و آهنگ جنگ نمود . در اين موقع يكى از ليديان كه او را دانا مىدانستند از سر خيرخواهى به كرزوس گفت : « اى پادشاه خود را آماده مىكنى با مردمى درآويزى كه پاپوشهاى چرمين به پا مىكنند و خوراك نه آنچنان‌كه دلخواه آنان است بلكه از آنچه به دستشان برسد مىخورند و در سرزمينى سنگلاخ و كوهستانى زيست مىكنند و مى نمىنوشند و جز به آب لب نمىزنند و پس از خوراك نه انجير مىخورند و نه خوراكهاى خوب ديگر . اگر تو بر آنان پيروز شوى از ايشان چه خواهى گرفت ؟ آنان چيزى ندارند . اگر آنان بر تو چيره شوند قياس كن كه چه چيزهاى خوبى از دست مىدهى . آنان چون از نعمتها برخوردار شوند بدانها سخت دلبسته خواهند شد و بيرون كردن ايشان كارى است دشوار . . . » سخنان او نتوانست كرزوس را قانع كند ، زيرا كه ايرانيان پيش از چيره شدن بر ليديان هرگز مزهء فر و شكوه و چيزهاى نيكو را نچشيده بودند . پس‌ازآنكه جنگ درگرفت كرزوس سرانجام گرفتار شد ، چون پارسيان او را به پيشگاه كورش بردند فرمان داد تا او را با غل و زنجير ، بالاى انبوه هيزم برند و بسوزانند ، دراين‌حال زار كرزوس به ياد گفتهء سولون افتاد كه گفته بود : « هيچ زنده‌اى را نمىتوان خوشبخت دانست . » چون نام سولون را بر زبان رانده بود كورش در مقام تحقيق برآمد . كرزوس پس از اصرار اطرافيان ، داستان بازديد سولون را از دارايى او و داستان مرد خوشبخت را بيان كرد و گفت آنچه او گفت همه راست آمد و آنچه او گفته بود تنها به كرزوس مربوط نبود بلكه همهء جهانيان را دربرمىگرفت . بالاخره كرزوس از مرگ نجات يافت و جزو مصاحبان كورش قرارگرفت . ما به قسمت اخير داستان ، كارى نداريم آنچه مسلم است پارسيان عهد كورش مردمى مبارز ، مقتصد و سخت‌كوش بودند و از بركت همين مزايا بر دشمنان خود چيره شدند ، ولى در دوران حكومت آخرين پادشاهان هخامنشى به كلى روح جنگجويى و سلحشورى از ايران رخت بربسته بود . گزنفون از فساد اخلاق رجال آن دوران سخن مىگويد ، و مىنويسد : « سابقا وقتى شاه يا يكى از كسان او قسم ياد مىكردند ، حتى نسبت به كسانى كه مرتكب جنايتى بزرگ شده بودند سوگند خود را حفظ مىكردند و اگر به كسى دست دوستى مىدادند به قول خود وفا مىكردند ولى حالا اشخاص جانى را براى اين حبس مىكنند كه از آنها طلا رشوه بگيرند و مردم بيگناه را هم براى گرفتن رشوه زندانى مىكنند . در نتيجه اشخاص متمول هم مانند اشخاص جانى به خود مىلرزند . كسى نمىخواهد با دشمن جنگ كند و كسى نمىخواهد به قشون شاه ملحق شود . . . بىشك اين وضع ، مجازات بيعدالتى آنها نسبت به مردم است .