بود و افسرانى كه از طرف شاه تعيين مىشدند بر سپاهيان و دژها فرمان مىراندند .
با اينهمه شهربان اجازه داشت كه قواى معينى در اختيار خود داشته باشد . مالياتى كه مردم مىپرداختند نقدى و جنسى بود . هر فرد ايرانى كه قادر به حمل سلاح بود مكلف بود كه به شاه خدمت كند . عمده مالكان ، سواره ، و ديگران ، پياده در لشكر شاه خدمت مىكردند . مردمان مستطيعى كه شخصا حاجت به كشت زمين نداشتند ، موظف بودند كه هرچه بيشتر در دربار حضور يابند . اگر اين نوع كسان داراى فرزندانى شايسته بودند به آنان مناصب عالى مىدادند و غالبا به عنوان پاداش زمين مىبخشيدند . ازاينگذشته پيوسته عدهاى از ايرانيان را به ولايات مىفرستادند تا در آنجا اقامت كنند و بدين منظور به آنان زمين عطا مىكردند . اين مهاجران ، هستهء اصلى قواى نظامى شهرستانها و همچنين شوراى ايرانيان ، كه بدان اشاره شد ، و خاندان شهربانان را تشكيل مىدادند . اثرات اين جنبش مهاجرت ، كه يكى از خصايص بارز تشكيلات دولت هخامنشى بود ، اين بود كه مبانى قدرت خانوادههاى بزرگ را استوارتر كرد ؛ و بايد دانست كه هخامنشيان به اتكاى اين خانوادهها روى كار آمده بودند . هخامنشيان پيش از روى كار آمدن از مردم فارس كسب قدرت كردند ، اما پس از تشكيل سلطنت ، سرچشمهء قدرت آنان عبارت از املاك وسيعى شد كه در سراسر امپراتورى هخامنشى وجود داشت .
با زوال شاهنشاهى هخامنشى ، شهربانان عملا از استقلال برخوردار شدند ؛ خاصه پسازآنكه بر خلاف قاعدهء اصلى چنين مرسوم شد كه آنان را به سپهسالارى شهرستان خود نيز بگمارند . ظاهرا اسكندر كه داريوش سوم را در 330 پيش از ميلاد برانداخت و همچنين سلوكيها ، آداب و سنن اصلى هخامنشى را ادامه دادند . . . » « 72 »
تمام سلاطين خاندان هخامنشى از روش عاقلانهء كورش و داريوش پيروى نكردند بلكه در ناز و نعمت و فساد و خودخواهى فرورفتند . امستد ، ضمن توصيف زندگى مكابيزوس ، مىنويسد :
اين مرد از روى خيرخواهى اردشير را از چنگ يك شير حملهور رها ساخت ، ولى اردشير بهجاى سپاسگزارى گفت : « هيچ زيردستى نمىتواند حيوانى را پيش سرورش بكشد ؛ كيفر چنين كارى مرگ است . » و فرمان داد كه خطاكار را سر ببرند ، ولى بانوان دربارى به يارى او آمدند و اين فرمان به تبعيد در كورته در خليج فارس تخفيف يافت و « ارتوكسارس » براى آنكه دليرى كرد و از مكابيزوس جانبدارى كرد به ارمنستان تبعيد شد :
ريچاردن فراى مىنويسد :
پادشاه در ايران باستان نيز ، مانند ديگر مردم هند و اروپايى ، از يك خاندان خاصى كه فرهء ايزدى داشت برگزيده مىشد . پادشاه را مردم يا در بيشتر
هامش
( 72 ) . لمبتون ، مالك و زارع در ايران ، ترجمهء منوچهر اميرى ، ص 52 تا 54 .