ثروت اندوخته به آنان داده بودند ؛ زيرا مردان با جنگها و خطرها روبرو بودند و فرصت تربيت فرزندان را نداشتند .
كورش توجه نكرد كه فرزندان او به نوعى ديگربار آمدهاند و بدان سبب كه از نعمت شاهزادگى بهرهور بودند به شيوهء « مادى » نه به شيوهء « پارسى » تربيت شده بودند ؛ و ماديها فرزندان خود را توسط زنان و خواجهسرايان تربيت مىكردند . اين بود كه وقتى كه كورش درگذشت ، پسران او كه با عيشونوش و لذتپرستى بارآمده بودند ، اول يك برادر ، برادر ديگر را بكشت و قاتل نيز خود در اثر افراط در خوشگذرانى و شرابنوشى و سفاكى پادشاهى را از دست بداد . اين بود سرنوشت حزين كمبوجيه پسر كورش .
شاهنشاهى بار ديگر توسط داريوش و هفت سردار به پارسيان بازگشت .
پدران اين شاهزادگان گلههاى بزرگ از گاو و گوسفند و ديگر حيوانات در اختيار داشتند و مردمان نيز زير فرمان آنان بودند ، اما توجه نكردند فرزندانى كه اينهمه ثروت و نعمت به آنان خواهند داد ، تربيتى را كه خود ايشان يافته بودند دارا شدهاند يا نه ، و خوى ايرانى كسب كردهاند يا نه ؟ ايرانيان فرزندان زمين سخت و ناهموارند و زمين سخت و ناهموار ، مادر درشتى و سختى است و نژادى نيرومند و توانا مىپرورد كه مىتواند در زير آسمان زندگى كند و بىخواب و خورش روزها به سر برد و با دشمنان مردانه بجنگد . نبايد فراموش كرد كه داريوش فرزند شاه نبوده و نازپرورده بار نيامده بود .
وقتى به تخت نشست ، چون يكى از هفت سردار بود كشور را به هفت بخش تقسيم كرد و هنوز آثار تقسيمات او بجاست . داريوش قوانينى وضع كرد بدان منظور كه مساوات را ميان همهء افراد برقرار كند . در قوانين خود به آنچه كورش به مردم وعده داده بود صورت عمل بخشيد . بدين ترتيب ، ميان افراد ايرانى حس برابرى و دوستى و همبستگى ايجاد كرد و با بخشندگى خود مردمان را خوشدل ساخت . اين بود كه لشكريان او با شعف و طيب خاطر كشورهايى را كه در قلمرو كورش نبود ، برايش به دست آوردند . اما خشايارشا كه جانشين داريوش شد چنان كه وصف كردم ، بار آمده بود و شاهزادهاى نازپرورده بود .
آيا حق نداريم به داريوش خطاب كنيم و بگوييم : « اى داريوش چگونه پسنديدى كه فرزند تو بدانگونه بارآيد كه فرزند كورش بارآمده بود . چه شد كه خطاى كورش را نديدى ؟ »
خشايارشا ، كه پروردهء همان زينت شاهزادگان بود ، به همان سرنوشت دچار شد كه كمبوجيه . از آن زمان تاكنون واقعا درميان ايرانيان شاه بزرگى پيدا نشده است ، هرچند همهء شاهان خود را بزرگ مىخواندند .
انحطاط آنان به تصادف و سرنوشت مربوط نيست . اعتقاد من اين است كه انحطاط شاهنشاهى آنان در اثر تربيتى است كه نصيب شاهزادگان و پسران توانگران است ، زيرا هيچكس از كودك و مرد ، از جوان و پير ، نمىتواند صاحب فضائلى شود كه لازمهء بزرگى است ، اگر تربيت او بدانگونه باشد كه وصف كردم . اين است آنچه معتقدم قانونگزار بايد در نظر گيرد و ما يونانيها بايد در نظر گيريم .
ايرانيان روزبهروز بدتر شدند و به سوى زوال رفتند ، و علت انحطاط آنان اين بود كه
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 414
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤١٤