شدت عمل نشان مىدادند ؛ چنان كه داريوش در آغاز كار براى فرونشاندن جنبشهاى استقلال - طلبانه ، مخالفين خود را بشدت سركوب كرد ؛ ازجمله پسازآنكه بر شهر بابل دست يافت ، براى عبرت مردم سه هزار تن از بزرگان را به دار آويخت . ولى وى ، كه شاهى مدبر و كاردان بود ، همين كه دست مخالفان را كوتاه كرد دريافت ، كه ملت مخدوم نسبت به تودههاى مغلوب سخت در اقليت است و بايد سياستى عاقلانه در پيش گرفت و كليه ملل تابعه را در حفظ زبان و آداب و سنن و اقامهء مراسم مذهبى و ادارهء مؤسسات اقتصادى و هنرى آزاد گذاشت .
افلاطون در رسالهء قوانين خود راجع به طرز حكومت در ايران عهد هخامنشى مطالب جالبى نوشته كه قسمتهايى از آن را نقل مىكنيم ؛ مىگويد : « دو نوع حكومت وجود دارد يكى از آن دو ، حكومت فردى و ديگرى حكومت مردم ( دموكراسى ) است . مهمترين نوع اول را ايرانيان دارند و بهترين نوع دوم را ما يونانيها دارا مىباشيم . تقريبا تمام انواع ديگر حكومت شاخههاى اين دو است . اما اگر بخواهيم آزادى و دوستى و خردمندى در كشور استوار باشد بايد هريك از اين دو را تا حدى دوست داشته باشيم . ادعاى من اين است كه هيچ شهرى را خوب نمىتوان اداره كرد ، مگر آنكه حكومت آن تركيبى از اين دو باشد .
حكومت فرد و حكومت مردم هريك بتنهايى از راه عدل منحرف شدهاند . . . روزگارى اساس حكومت ايران و آتن نيز بر عدل بود اما امروز در اين حكومتها عدل كمتر است . آيا مىخواهيد دليل آن را بدانيد ؟ زمانى حكومت ايران حدفاصل ميان افسارگسيختگى و بردگى بود . هنگام پادشاهى كورش ايرانيان آزادى داشتند و همهء مردان آزاد بودند و سرور و فرمانرواى بسيارى از مردمان ديگر نيز بودند . فرمانروايان ، رعاياى خود را در آزادى سهيم كرده بودند ، چون سربازان و سرداران همه را به يك چشم مىديدند و با همه به برابرى رفتار مىكردند . سربازان در موقع خطر آمادهء جانفشانى بودند و در جنگ با جان مىكوشيدند . اگر درميان ايرانيان مرد خردمندى بود كه مىتوانست اندرزى بدهد كه مردمان را سودمند باشد ، چنان مىكردند كه همهء مردم از خردمندى او استفاده كنند . پادشاه بر كسى حسد نمىورزيد ، اما به همه آزادى مىداد تا آنچه مىخواهند بگويند و آنكس را كه اندرز بهتر مىداد و رأى بهتر مىنمود گراميتر مىداشت . اين بود كه كشور از هرلحاظ پيشرفت كرد و بزرگ شد ، زيرا افراد آزادى داشتند و درميان آنان محبت بود و نسبت بههم احساس دوستى و خويشاوندى مىكردند . اما چه شد كه از اين نعمت هنگام پادشاهى كمبوجيه محروم شدند و دوباره زير فرمانروايى داريوش آن را به دست آوردند . آيا مىخواهيد بدانيد ؟ عقيدهء من اين است كه كورش هرچند سردار خوبى بود ولى به تربيت فرزندان خود كم توجه كرد و به كارهاى خانوادهء خود نپرداخت زيرا كورش از ابتداى جوانى سرباز بود و ناچار تربيت فرزندان خود را به زنان واگذاشت و آنان فرزندانش را در ناز و نعمت پروردند و به اين شاهزادگان آموختند كه چون فرزندان شاهند آنچه را كه براى خوشبختى لازم است دارا هستند . اين بود كه خودخواه و خودسر بار آمدند و اجازه نمىدادند كسى بر خلاف رأى آنان چيزى بگويد و همهء معاشران خود را وادار كردند كه جز تحسين و تملق و چاپلوسى چيز ديگرى نگويند .
آرى اين ، روش تربيت شاهزادگان بود . تربيتى بود كه زنان ، بخصوص شهبانوان تازه -
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 413
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٤١٣