امور به همانگونه شايستگى داشت كه در كشورگشاييهاى حيرتانگيز خود چنين بود . با شكستخوردگان به بزرگوارى رفتار مىكرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهربانى مىكرد .
پس مايهء شگفتى نيست كه يونانيان دربارهء وى داستانهاى بيشمار نوشتند و او را بزرگترين پهلوان جهان پيش از اسكندر دانستهاند . او كشورهايى را كه پيش از او در تحت تسلط آشور و بابل و لوديا ( ليدى ) و آسياى صغير بود ، ضميمهء ايران ساخت و از مجموع آنها يك دولت شاهنشاهى و امپراتورى ايجاد كرد كه بزرگترين سازمان سياسى پيش از دولت روم قديم و يكى از بهترين ادوار حكومت و فرمانروايى ، در همهء دورههاى تاريخى بهشمار مىرود .
كورش ، كشورگشايى بود كه بيش از هركشورگشاى ديگر او را دوست مىداشتند .
پايههاى سلطنت خود را بر بخشندگى و خوى نيكو قرار داده بود . دشمنان او از نرمى و گذشت او آگاه بودند ، او مىدانست كه دين از دولت نيرومندتر است ؛ بههمين جهت است كه وى هرگز شهرها را غارت نمىكرد و معابد را ويران نمىساخت ، بلكه نسبت به خدايان ملل مغلوب به چشم احترام مىنگريست و براى نگهدارى پرستشگاهها و آرامگاههاى خدايان از خود كمك مالى نيز مىكرد ؛ حتى مردم بابل ، كه در برابر او ايستادگى كرده بودند ، در آن هنگام كه احترام وى را نسبت به معابد و خدايان خويش ديدند بگرمى گرد او جمع شدند . هر وقت سرزمينى مىگشود با كمال تقوى و ورع قربانيهايى به خدايان محل تقديم مىكرد . مانند ناپلئون همهء اديان را قبول داشت و ميان آنها فرقى نمىگذاشت و با مرحمتى بيش از ناپلئون به تكريم همهء خدايان مىپرداخت . . . كورش و داريوش بر خلاف امپراتوران روم سعى نمىكردند تا ملل مغلوب را به پايهء فرهنگ و تمدن خود برسانند . آنها به خوبى از سابقهء درخشان فرهنگ و تمدن بين النهرين و مصر و بعضى ديگر از كشورهاى تابعه باخبر بودند » « 53 » و به قول دكتر گيرشمن : « اگر هخامنشيان اين ممالك را با سطح تمدن مخصوص خود تطبيق مىدادند ، سير قهقرايى بهشمار مىرفت . كورش با حسن تدبيرى كه داشت استقلال داخلى وسيعى به كشورهاى تابعه عطا نمود و داريوش از اين سياست زيركانه تبعيت نمود .
در نتيجهءاين روش عاقلانه ، ايرانيان كورش را پدر و يونانيان وى را « سرور » و قانونگزار و يهوديان به مناسبت محبت فراوانى كه در حق آنان كرده بود وى را « ممسوح پروردگار » محسوب مىداشتند . » نقص بزرگى كه حيات افتخارآميز او را لكهدار كرد آن بود كه گاهى بر عقل خود چيره شده به كشتارهاى بيرحمانهاى دست مىزد ؛ اين قساوت و بيرحمى به فرزند نيمهمجنون او كمبوجيه به ارث رسيد . » « 54 »
پروفسور ايليف شرقشناس انگليسى مىنويسد :
گرچه بنابر تصور عمومى يونانيان ، شاهنشاهان ايران ، سلطان مستبد ، « بازيليوس » و نمونهء كامل مطلق العنانى بودند ، معهذا در حقيقت قدرت آنها بوسيلهء سنن و رسوم قديمه تا اندازهء زيادى محدود بود . فرمانها و دستورهاى شاه كه چنين امپراتورى
هامش
( 53 ) . تاريخ تمدن ( كتاب اول - بخش اول ) ، پيشين ، ص 518 به بعد ( به اختصار ) .
( 54 ) . همان ، ص 520 به بعد .