از موريتانيا گرفته تا ارمنستان ، مىگفتند : « من شهرنشين رومى هستم . »
برتراندراسل مىنويسد :
شايان توجه است كه « اپيكتتوس » و ماركوس اورليوس در همهء مسائل فلسفى اتفاق نظر دارند . . . فلاسفه عموما وسعتنظر دارند و مىتوانند حوادث زندگى خود را تا حد زيادى به حساب بياورند ولى با اين حال نمىتوانند از محاسن و معايب بزرگ زمان خود فارغ نمانند .
. . . گيبون كه تاريخ مفصل او با شرح كارهاى زشت « كومودوس » آغاز مىشود ، با بيشتر نويسندگان قرن هيجدهم همداستان است كه دورهء « آنتونينها » « 261 » را بايد عصر طلايى ناميد . اگر از كسى بخواهند تا دورهاى از تاريخ را معين كند كه در آن دوره نوع بشر بيش از مواقع ديگر از سعادت و ثروت برخوردار بوده است ، چنين كسى بىترديد دورهاى را انتخاب خواهد كرد كه از مرگ « دوميسين » آغاز مىشود و با تاجگذارى كومودوس به پايان مىرسد .
نمىتوان با اين نظر بطور كلى موافقت كرد ، چه در آن دوران ، بردگى همراه با رنجهاى توانفرساى بسيار بود و نيروى دنياى قديم را از ريشه مىخورد .
در آن هنگام نمايشهاى گلادياتورى و نبرد با جانوران وحشى مرسوم بود . . .
نظام اقتصادى بسيار بد بود ، محصول ايتاليا در كاهش بود ، همهء اختيارات در دست امپراتور و وزيران او بود . . . مردم خوبيها را درگذشته مى - جستند و در نظر آنان آينده به بهترين شكل خود ملالآور و در بدترين شكلش هراسانگيز بود . هنگامى كه لحن سخن ماركوس اورليوس را با سخن بيكن يا لاك يا كوندورسه مقايسه كنيم ، فرق ميان عصر خسته و عصر اميدوار را عيان مىبينيم . در عصر اميدوار ، معايب عظيم موجود را مىتوان تحمل كرد ، زيرا پنداشته مىشود كه اين معايب گذرانند ولى در عصر خسته حتى محاسن واقعى هم رنگوبوى خود را از دست مىدهند . . . « 262 »
علل انحطاط و سقوط امپراتورى روم
دوران صلح و آرامش و عصر شكفتگى تمدن رومى با مرگ مارك اورل در 180 ميلادى پايان يافت . امپراتورانى كه پس از مرگ اين سلطان فيلسوفمنش زمام امور را به دست گرفتند جملگى نالايق و ضعيف بودند و در نتيجهء بيكفايتى آنها ، قدرت نظاميان و مداخلهء آنان در امور سياسى و اقتصادى فزونى گرفت تا جايى كه به ميل خود امپراتوران را عزل و نصب مىكردند . در طى نيمقرن ، از 235 تا 284 بعد از ميلاد ، بيست و چهار امپراتور بر تخت نشستند كه فقط يكى از آنها به مرگ طبيعى مرد بقيه يا در ميدان جنگ به دست مهاجمان كشته شدند و يا بر اثر پافشارى
هامش
( 261 ) .Antonines( 262 ) . تاريخ فلسفهء غرب ، پيشين ، ص 487 به بعد .