ارسطو ، بهترين نوع حكومت را جمهورى دموكراسى مىداند و معتقد است كه كليهء مردان آزاد « 237 » بايد در اتخاذ تصميمات شركت كنند و آزادى و برابرى براى همهء آنها رعايت شود .
ارسطو با حكومت اشراف و سلاطين ، در صورت رعايت مصالح عمومى روى موافق نشان مىدهد . به نظر ارسطو فضيلت حاكم ، با فضيلت هرفردى كه جزو مدينه شمرده شود يكسان است . هركس بايد فرمان دادن و حكومت كردن را ، از فرمان بردن و اطاعت نمودن آغاز نمايد .
وى مىگويد زندگى از جنگ و صلح ، و فعاليت و آسايش ، تركيب يافته ؛ مقصود از جنگ رسيدن به صلح و مقصود از كار رسيدن به آسايش است .
نظريات اقتصادى ارسطو
ارسطو موضوع تحقيقات اقتصادى را تدبير در حسن ادارهء اموال خانه ، شهر و كشور ، و پيدا كردن وسايل ازدياد درآمد مىدانسته است . فروغى از قول ارسطو مىنويسد :
بشر در زندگى به مال و ثروت محتاج است و ابتدا آن را بهطور ساده و طبيعى از آب و خاك تحصيل مىنمود ، در جمعيتهاى كوچك ، بخوشى زيست مى - كرد . كمكم مال فراوان شد و معاوضه پيشآمد ، و چون دامنهء مبادلات وسيع گرديد به زندگى اجتماعى فساد راه يافت . مشكلات معاوضه منتهى به اختراع نقود شد . مسألهء ارزش و بهاى اجناس و بازرگانى و صرافى و مرابحه و ربا و كارگرى و كارفرمايى و مزدورى پيشآمد و مردم از زندگى سادهء خود ، دور شدند و به تعيش و تفنن افتادند . بهترين اشكال اجتماع اين است كه دول ، كموسعت و كم - جمعيت و مركب از ملاكان و فلاحان باشند و از اين جمع ، آزادگان صاحب زندگانى و زن و فرزند بوده به فراغت به كسب معرفت بپردازند و زيردست خود بندگانى داشته باشند كه حوائج زندگى را فراهم سازند . در جاى ديگر ارسطو مى گويد : . . . نظر به اينكه مردم در استعداد ، فهم و هوش يكسان نيستند و يونانيان از اقوام ديگر اشرفند ، اگر آنها را به بندگى بگيرند رواست ، كه آزادگان بايد به - فراغت به وظايف انسانيت و كسب معرفت و تفكر بپردازند و كارهاى بدنى را به بندگان واگذارند كه در حكم بهائم و بمنزلهء آلات و ادواتند . . . « 238 »
ارسطو از لحاظ تفكر اجتماعى ، مردى محافظهكار بود و با غوغا و جنجالهايى كه ناشى از دموكراسى يونان بود موافقت نداشت . او با تغيير سريع نظامات و قوانين اجتماعى مخالف بود . بههمين علت به جامعهء اشتراكى افلاطون و پيشنهادهاى او روى مخالف نشان داد . او نه تنها از كار جسمانى متنفر بود ، بلكه كسانى را هم كه به بازرگانى و صرافى اشتغال داشتند ، در زمرهء بندگان مىشمرد .
هامش
( 237 ) .citoyen( 238 ) . سير حكمت در اروپا ، پيشين ، ص 49 و 50 .