برمانيد « 220 » يكى ديگر از سوفسطاييان معتقد بود كه وجود ، يك كل واحد و بههم پيوسته است كه تمام فضا را پركرده و عدم ، نه موجود است نه قابل تصور ؛ زيرا اگر فكر كنيم كه عدم وجود دارد خودبخود عدم را نفى كردهايم ، زيرا همين فكر كه عدم وجود دارد به خوبى مىرساند كه عدم وجود است نه لا وجود . برمانيد بر خلاف ماديون به تبديل و حركت معتقد نبود و عالم را ازلى و لايتغير و غير متحرك مىدانست .
در قرن پنجم ق . م . وضع اجتماعى و اقتصادى يونان سخت آشفته بود . كار مداوم غلامان و بيكارى اشراف و طبقهء آزاد و مبارزهء دموكراتها با اشراف و مالكين قديم ، وضع عمومى يونان را متشنج كرده بود . در اين اوضاع و احوال ، متفكرينى كه وابسته به جبههء دموكراتها بودند ، بيشتر مادى و منطقى فكر مىكردند ؛ درحالىكه دانشمندان وابسته به جبههء اشراف سخت ايدهآليست و مرتجع بودند . فيثاغورس كه يكى از اشرافزادگان يونان بود با دموكراتها به سختى مبارزه مىكرد و اطاعت از اشراف قديم را امرى طبيعى و منطقى مىشمرد ، به فلاسفهء روشنبين ايونى لعنت مىفرستاد ولى آناكساگوراس « 221 » و « دموكريت » كه وابسته به جبههء دموكراتهاى يونان بودند ، كمابيش مبلغ نظريات علمى بودند . آناكساگوراس كسى است كه بر اثر مخالفت با خدايان به دستور روحانيون از شهر آتن اخراج گرديد . او مىگفت : « هرگز ماده از غير ماده به وجود نخواهد آمد و به غير ماده تبديل نخواهد شد . » به عقيدهء او از بين رفتن و به وجود آمدن امكانناپذير است ؛ بلكه تغيير و يا پيدايش اشياء نتيجهء تجزيه يا تركيب اجزاى مادى مركبهء آنهاست . هر جسمى از تخمههاى بسيار كوچك و بىنهايت كثيرى به وجود آمده است و تخمهء تمام اشياء در يك شىء موجود است ؛ منتها در هرشىء ، تخمهء مخصوص آن شىء بر ساير تخمههاى موجود غلبه دارد . مثلا در يك قطعه گوشت مادهء استخوان ، گوشت ، رگوپى و چيزهاى ديگر وجود دارد ولى مادهء گوشتى در آن غالب است . به عقيدهء آناكساگوراس ، كون و فساد ، مرگ و ولادت ، چيزى جز جدايى اجزاء از يكديگر نيست و اين امور احتياج به عامل خارجى ندارد . و به اين ترتيب ، از تعاليم خود نتيجه مىگرفت كه جهان را خالق و صانعى نيست . در نتيجهء اين افكار ، او را تبعيد كردند ولى او از تصميم همشهريان خود متأثر نشد و به ايشان گفت : « من آتن را از دست نمىدهم ، بلكه آتنيان مرا از دست مىدهند . »
دموكريت 460 - 360 ق . م .
اين فيلسوف پس از سير و سياحت و مصاحبه با متفكرين زمان ، چندى به فعاليتهاى سياسى مشغول شد . او عقيده داشت كه : « سياست مهمترين و بزرگترين هنر است . تحصيل سياست و اشتغال به فعاليتهاى سياسى مفيد است ، زيرا به زندگى انسان عظمت و درخشندگى مىبخشد . »
او مىگفت كه انسان از حكمت سه نتيجه مىگيرد :
1 . بايد و مىتواند خوب فكر كند .
2 . بايد خوب گفتگو كند .
هامش
( 220 ) .Parmenide( 221 ) .Anaxagor