تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
در يونان قديم نيز اين حكم تاريخى اجرا شد و بعضى از دارندگان وسايل توليدى و مردم آزاد ، و كسانى كه كار كردن را ننگ‌وعار نمىدانستند ، از بركت مجال و فرصتى كه داشتند مىتوانستند در مسائل گوناگون فلسفى ، اجتماعى و طبيعى به بحث و اظهارنظر مشغول شوند . به‌همين علت ، از قرن هفتم ق . م . آثار فرهنگ و هنر يونانى در بعضى از بلاد آسياى صغير ظاهر شد و از آنجا به يونان اصلى راه يافت و چنان كه خواهيم ديد مدت چند قرن يونان و بزرگترين مركز آن آتن ، مجمع محققان و صاحبنظران بود .

نخستين كوششها

بشر نخستين چون نمىتوانست رابطهء علت و معلولى قضايا را كشف كند ، براى ارضاى نفس خود ، اساطير و افسانه‌هايى تنظيم كرد ؛ از جمله يونانيها به اين نتيجه رسيده بودند كه هريك از موجودات عالم را رب النوعى است كه حالات و خصوصيات نفسانى بشر را شديدتر و قوىتر دارا مىباشد و با مردم دنيا به هرنحوى كه بخواهد رفتار مىكند . در حقيقت ، در آن دوره انسان خود را مانند يك واحد سنجش در كليهء قضايا به كار مىبرد ؛ يعنى چون خود احساسات و حب و بغض داشت ، گمان مىكرد كه خدايان و ساير موجودات نيز داراى چنين احساساتى هستند . اين افكار ناشى از اين بود كه يونانيان ، مانند ديگر ملل باستانى ، از درك ماهيت زندگى و علل بروز حوادث طبيعى نظير باد ، باران ، طوفان ، زلزله ، سيل ، قحطى و غيره عاجز بودند و غالبا بروز حوادث ناگوار را به خشم خدايان و غضب رب النوع منسوب مىنمودند . از قرن ششم ق . م . وضع مناسب اقتصادى و اجتماعى به متفكرين يونان اجازه داد كه براى كشف اسرار جهان به مطالعات نظرى مشغول شوند و دربارهء مسائلى ازاين‌قبيل : « من كه هستم ؟ تكليف من چيست ؟ تغيير و حركت دايمى عوامل گوناگون طبيعت ، قاعده و اصولى دارد يا خير ؟ آيا غير از محسوسات ، وجود و حقيقتى در عالم هست يا خير ، و منشأ تغييرات و تحولاتى كه در عالم مىشود ، چيست ؟ آيا اين عالم به خودىخود موجود است يا صانع و ايجادكننده‌اى دارد ؟ چگونه انسان مطالب مختلف را درك مىكند ؟ آيا آنچه درك مىكند ، حقيقت دارد يا خير ؟ انسان در اعمال خود مجبور است يا مختار ؟ و بالاخره حقيقت كدام است و تكليف بشر در زندگى چيست ؟ » اين مسائل و امور ديگرى از اين قبيل همواره پيشينيان را به تفكر و تعقل وامىداشت ؛ تا شايد پرده از روى اسرار مكتوم بردارند .

فلسفه ، مادر علوم

فلسفه مادر علوم و دانشهاى بشرى است . انشعاب علوم از فلسفه از دوران قديم آغاز گرديد ؛ چنان كه ارشميدس به مبحث مكانيك و اقليدس به رشتهء هندسه توجه خاص داشت . گوبلو « 212 » در كتاب خود موسوم به سيستم علوم مىنويسد : « علوم از فلسفه متولد گرديد . فلسفه ، علوم را پرورش داد و در آغوش خود تا حد رشد طبيعى تربيت كرد و اينك خود به عنوان رسوبى از آنها باقى است و در واقع ، فلسفه آن قسمتى از معرفت انسانى است كه هنوز نتوانسته است مختصات علمى را دارا باشد و ارزش علم را حائز گردد ؛ به‌همين جهت ،
هامش
( 212 ) .Goblo
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 322 | مرتضى راوندى