تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
مردم حق دارند زمامداران خود را خلع كنند و حتى گاهى ايشان را به قتل برسانند . وقتى از منسيوس دربارهء مسؤوليت وزيران سؤال شد وى گفت : « اگر امير تقصير عظيم كند آنان بايد به حق ، او را نكوهش كنند ، و اگر آنان چندبار چنين كنند و امير گوش به سخن آنان ندهد بايد او را خلع كنند . » شاه شوان از منسيوس پرسيد ، آيا وزير مىتواند سلطان خود را به هلاكت رساند ؟ منسيوس پاسخ داد كسى كه از خير تخطى كند راهزن است ، كسى كه از صواب كنار رود از اوباشان است . راهزنان و اوباشان را ما افرادى معمولى مىناميم . . . شاهان و مردم چين بر آن بودند كه اگر زمامدارى دشمنى مردم را برانگيزد « نمايندگى خدا » را از كف مىدهد و مىتوان او را بر كنار كرد . بنابراين نبايد به حيرت افتاد كه « هونگ‌وو » بنيادگذار دودمان « مينگ » از خواندن مكالمهء منسيوس با شاه شوان دژم شد و فرمان داد لوحهء او را كه در سال 1084 در معبد كنفوسيوس نصب شده بود پايين آورند ، اما يكى دو سال بعد لوحه را به‌جاى نخستين نهادند و منسيوس تا انقلاب 1911 به نام يكى از قهرمانان چين و دومين فرزند پرنفوذ تاريخ فلسفهء رسمى چين باقى ماند . كنفوسيوس پيشوايى عقلى خود را كه مدت دو هزار سال در چين برقرار بود به او ، و « چوشى » مديون است . « 134 » پس از منسيوس ، عده‌اى به مخالفت با آراء او پرداختند . ازجمله شون‌تزه مانند هابس « 135 » انگليسى معتقد بود كه طبع انسانى ذاتا شرير است ، سودپرستى و حسد و خشونت از آغاز تولد در سرشت انسان موجود است و بايد به يارى قوانين و مقررات در راه تصحيح اخلاقى و آراستن عواطف بشرى كوشش كرد . او مانند « فرنسيس بيكن » بشر را به مهار كردن طبيعت و استفاده از مظاهر گوناگون آن دعوت كرد و به زبان شعر چنين گفت : تو طبيعت را مىشناسى و در آن تأمل مىكنى ، چرا رامش نكنى و نظامش ندهى . طبيعت را اطاعت مىكنى و در مدحش حماسه مىخوانى ، چرا زمام آن را به دست نگيرى و به كارش نبرى . . . به اشياء تكيه مىكنى و از آنها به حيرت مىافتى ، چرا توانايى خود را بروز ندهى و آنها را ديگرگون نسازى ؟ شون‌تزه گويا در حدود 235 ق . م . در سن 70 سالگى درگذشته است .

چوانك تزه

اين فيلسوف اديب‌منش ، طبيعت را دوست مىداشت و مانند ژان - ژاك روسو حساس بود . از قبول مشاغل دولتى سر باز زد و به اميرى كه او را براى قبول مقام وزارت دعوت كرده بود گفت : « زود بازگرد و با حضور خود مرا ميالاى . ترجيح مىدهم در گودالى پليد خود را سرگرم و سرخوش سازم تا آنكه اسير مقررات و محدوديتهاى دربار يك سلطان شوم . » اين فيلسوف خيالپرست مىگفت كه مرد خردمند دور از فيلسوفان و شاهان در سكوت جنگل به سر مىبرد و مرگ و زندگى را به
هامش
( 134 ) . همان . ( 135 ) .Thomas , Hobbes