ترغيب كرد : « زن را حق آن نيست كه خود تصميم بگيرد ، بلكه وظيفهء او اطاعت امر است .
در كودكى بايد از پدر و مادر خود فرمان برد ، پس از زناشويى بايد شوهر را اطاعت كند ، و چون بيوه شد بايد مطيع فرزند خود باشد . تو مردى هستى در حد كمال و من سالخوردهام .
آنچه را صواب مىدانى جامهء عمل بپوشان و من نيز بر وفق قانونى كه از آن من است عمل مىكنم . چرا بايد بهر من دغدغه به خود راه دهى . » منسيوس راه سفر پيشگرفت ، نخست به « چى » رفت و با قبول شغلى افتخارى كوشيد كه امير آنجا را به راه صواب هدايت كند ولى مساعى او در راه هدايت فكرى اين امير و ساير امرايى كه به دربار آنها مسافرت كرده بود به نتيجه نرسيد ؛ ناچار بارديگر به تعليم دانشجويان و تصنيف كتابى ، حاوى مكالمات خود با سلاطين ، همتگماشت .
بهترين طرز حكومت
به عقيدهء منسيوس ، حكومت سلطنتى بر حكومت دموكراسى ترجيح دارد ؛ زيرا در حكومت دموكراسى براى موفقيت در كارها بايد همهء مردم را تربيت كرد ولى در حكومت سلطنتى اگر فلاسفه بتوانند شاه را تعليم داده به راه صواب هدايت كنند حكومت اصلاح مىشود . منسيوس ، مانند استاد خود ، كنفوسيوس ، بيشتر به امور دنيايى توجه داشت و « فلسفهء اولى » را به چيزى نمىگرفت . وى مىگفت : « زمامدار نيك بايد بهجاى جنگ با ساير كشورها به مبارزه با فقر و جهل برخيزد ، زيرا جنايت و اغتشاش زاييدهء فقر و جهل است . » او مجازات كردن اشخاصى را كه بر اثر بيكارى و بيچارگى مرتكب جرمى مىشوند ناجوانمردانه مىدانست و با صراحت مىگفت كه : حكومت مسؤول رفاه و آسايش مردم است .
بهترين راه تكامل مدنيت را آموزش و پرورش عمومى و اجبارى مىدانست . با اين حال ، سلاطين ، نظريات اصلاحطلبانهء او را مردود شمردند و سوسياليستها و كمونيستهاى زمان به گناه كهنهپرستى ملامتش كردند ؛ ويل دورانت مىگويد :
چون اين جريانات را به ياد آوريم درمىيابيم كه مسائل و نظريات و چارهگريهاى عصر منور ما چقدر كهنه است . در زمان منسيوس بود كه « شوشينگ » درفش ديكتاتورى رنجبران را برافراشت و خواستار شد كه رهبرى دولت به كارگران سپرده شود . شو مىگفت : « كلانتران بايد كارگر باشند » . بسيارى از دانايان مانند حالا زير درفش نو گرد آمدند ، ولى منسيوس با اين نظر درافتاد و گفت ، حكومت بايد در دست مردان بافرهنگ باشد . . . وى براى مردم حق انقلاب را شناخت و و علنا در برابر چشم شاهان در ترويج اين رأى كوشيد . جنگ را جنايت شمرد و قهرمانپرستان عصر خويش را چنين خوار كرد : « مردانى هستند كه مىگويند من در تجهيز نيروهاى نظامى مهارت دارم ، من در آراستن صحنهء جنگ چيرهدستم ؛ اينان بزهكارانى بزرگند . » جنگ مقرون به خير ، هيچگاه وجود نداشته است .
منسيوس با تجمل دربارها مخالفت نمود و به پادشاهى كه در خشكسالى مردم را گذاشته بود و سگ و خوك مىپروريد تاختن گرفت . چون شاه مدعى شد كه قادر به جلوگيرى نيست منسيوس گفت كه بايد از سلطنت كناره گيرد . وى مىگفت . . .