زمان ، رعايت قانون ، طبيعت ثانوى افراد شود . حتى بعضى از آنان گفتند بازرگانان دنبال منافع شخصى مىروند و مصلحت دولت را در نظر ندارند . صلاح حكومت در اين است كه سرمايه از دست افراد خارج شود و دادوستد انحصارا به دست دولت صورت گيرد تا از نوسان قيمتها و تمركز ثروت جلوگيرى شود . ولى سرانجام فلسفهء كنفوسيوس پيروز شد و پيروان او در هر شهر و دهى به نام استاد معبدى بنا كردند و بعدها نحلهء پرشورى به نام « نوكنفوسيوسيان » وارد ميدان شدند و با تفاسيرى كه بر آثار استاد نوشتند نظرياتش را در سراسر خاور دور و ژاپن گسترش دادند . نفوذ افكار استاد در جامعهء چين به جايى رسيد كه طى قرون متوالى ، نوشتههاى او جزو متون درسى مدارس رسمى گرديد . تأثير افكار كنفوسيوس در جامعهء چين به حدى است كه به گفتهء ويل دورانت ، مىتوان تاريخ چين را به عنوان تاريخ نفوذ كنفوسيوس به نگارش آورد . با اينحال ، سير تاريخ ناتوانى و بطلان قسمتى از افكار كنفوسيوس را به ثبوت رسانيد . پس از كنفوسيوس ، مدت دو قرن جدالهاى پرشور فلسفى در خاك چين درگير بود .
در همان قرونى كه « بنارس » و آتن ، كانون فيلسوفان بود متفكرين چينى در شهر « لويانگ » ، پايتخت چين ، گرد مىآمدند و با همان آزادگويى و آزادانديشى كه آتن را مركز عقلى دنياى مديترانه ساخت به بحث و فحص پرداختند .
سوفسطاييان در پايتخت ازدحام كردند تا فن اغوا كردن هركس را به هركار بياموزند و ترويج كنند . « منسيوس » وارث جبهء كنفوسيوس و « چوانگتزه » بزرگترين پيرو لائوتزه و « شونتزه » منادى بشر نخستين و موتى « 131 » پيامبر محبت جهانى به لويانگ آمدند . « 132 »
فيلسوف مردمدوست موتى
منسيوس پيرو وفادار كنفوسيوس ، با اينكه مخالف جدى موتى بود دربارهء او مىگويد : « موتى همهء مردم را دوست مىداشت و با شادى همهء وجودش را از سرتاپا براى خير بشر به رنج مىانداخت . » موتى ، مانند كنفوسيوس ، اهل « لو » بود و اندكى پس از مرگ آن خردمند شهرت يافت ، فلسفهء غير عملى كنفوسيوس را محكوم كرد و كوشيد تا با ترغيب مردم به دوست داشتن يكديگر ، فلسفهء جديدى فراهم آورد . از اولين منطقيان و سرسختترين اصحاب استدلال چين است . او معتقد بود كه بايد از آزمايش خردمندترين مردان گذشته استفاده كرد و واقعيات زندگى موجود مردم را معاينه و بررسى كرد و از آن ، قوانين و رويههايى براى ادارهء زندگى به دست آورد و ديد كه آيا اجراى آنها به رفاه دولت و مردم منجر مىشود يا خير ؟ با اينكه او به خدا معتقد بود اشباح و ارواح را منكر شد « و مانند پاسكال دين را قمار يا سوداگرى سودمندى مىدانست و مىگفت اگر نياكانمان كه برايشان قربانى مىكنيم نسبت به ما هشيار باشند معاملهء سودمندى كردهايم ؛ اگر مردهء محض و از قربانيهاى ما بى خبر باشند باز قربانيهاى ما مجالى فراهم مىآورد كه بستگان و همسايگان خود را گرد آوريم و درخوردنيها و نوشيدنيهاى نذرى سهيم
هامش
( 131 ) .Moti( 132 ) . تاريخ تمدن ( كتاب اول - بخش سوم ) ، ص 933 .