گردانيم . » « 133 »
موتى محبت جهانى را تنها راه حل مسائل اجتماعى مىدانست و معتقد بود كه اگر مردم يكديگر را دوست بدارند نيرومندان ناتوان را شكار نخواهند كرد ، كثير به غارت قليل برنخواهد خاست ، توانگران به تهيدستان دشنام نخواهند گفت ، نجيبزادگان نسبت به فرومايگان گستاخ نخواهند بود و فريبكاران به سادهدلان مسلط نخواهند شد . او آزمندى را منبع همهء بديها مىشمرد و آزمندى را ناشى از خودخواهى مىدانست . وى از اينكه دزد خوك را محكوم و مجازات مىكنند ولى مهاجم و متجاوزى كه كشور را غارت مىكند تشويق مىكنند سخت به حيرت مىافتاد . باوجود مخالفت پيروان كنفوسيوس ، موتى پيروان بسيارى داشت و مدت دو قرن پيروان وفادار او در راه خلعسلاح و گسترش محبت جهانى سعى و مبارزه كردند . هنگامى كه شى هوانگ تى فرمان تاريخى خود را براى سوختن كتب و آثار باستانى صادر كرد كتب موتى ، بر خلاف آثار كنفوسيوس ، از خطر فنا و نيستى رهايى نيافت .
يك فيلسوف جبرى
درميان متفكرين چين « يانگ چو » معتقدين و طرفداران زياد داشت .
او مىگفت افراد بشر بازيچهء نيروهاى كور طبيعى هستند و منش و نسب آدمى تغييرپذير نيست . مرد خردمند اين سرنوشت تحميلى را با خوشرويى مىپذيرد ولى فريب گفتههاى كنفوسيوس و موتى را دربارهء فضيلت و نام نيك نمىخورد .
به عقيدهء او خدا و عقبى وجود ندارد و ناموس حيات ، عدالت جهانى است نه عشق جهانى . خوشبختترين مردم كسانى هستند كه از همهء لذات غريزى برخوردار مىشوند و نفسپرستى را اساس كار خود مىدانند .
در قرن چهارم و سوم پيش از ميلاد مسيح ، چين دستخوش انحطاط اقتصادى و اجتماعى شده بود و ظهور متفكرينى نظير يانگ چو معلول اوضاع محيط بود .
منسيوس
منسيوس كه پس از كنفوسيوس بزرگترين فيلسوف و متفكر چينى است به طرفدارى جدى از نظريات كنفوسيوس برخاست و بشدت با لذتطلبى يانگ چو و خيالپرستى موتى مبارزه نمود . وى گفت : « سخنان يانگ چو و موتى ، جهان را فرامىگيرد . اگر به گفتگوهاى مردم گوش فرادهى ، درخواهى يافت كه پيرو نظر يكى از اين دو هستند . نظر يانگ اين است : « هركس براى خودش » اين نظر به حقوق سلطان معترف نيست . نظر موتى چنين است : « همه را يكسان دوستبدار » اين هم از مهر ويژهء پدرى غفلت مىورزد . . . من از اينها وحشت دارم و برخود فرض مىدانم كه به دفاع نظريات خردمندان پيشين برخيزم . »
وى براى تدريس فلسفه ، مدرسهاى برپا كرده و عدهاى از بهترين دانشجويان را گردآورد . در همين ايام اميران براى استفاده از نظريات اجتماعى او ، از اطراف و اكناف دعوتش كردند كه به ديار آنان رود ولى او نمىخواست مادر پير خود را تنها گذارد ولى مادر با سخنان زير كه معرف موقعيت اجتماعى زنان در آن روزگار است فرزند خود را به سفر
هامش
( 133 ) . همان ، ص 933 .