تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
به هيچ سازش دور از شرف تن درنمىداد و بارها مقامات و الا را رد كرد ؛ زيرا گمارندگان او كسانى بودند كه حكومتشان به نظر او عادلانه نبود . هنگامى كه موطن خود را به قصد امارت « چى » ترك مىگفت در راه به پيرزنى برخورد كه در كنار گورى مىگريست . كنفوسيوس از ديدن آن منظره تعجب كرد و بوسيلهء يكى از شاگردانش از احوال او پرسيد ، پيرزن گفت ، در اين مكان پدرشوهرم ، شوهرم و اخيرا پسرم بوسيلهء ببرى به قتل رسيدند . كنفوسيوس از وى پرسيد چرا در چنين جاى خطرناكى به سر مىبرد ؟ زن پاسخ داد : در اينجا حكومت ستمكار نيست . كنفوسيوس به شاگردانش گفت : فرزندان من اين را به ياد بسپاريد ، حكومت ستمكار سبع‌تر از ببر است ! هنگامى كه كنفوسيوس براى امير « چى » معنى حكومت نيك را بيان كرد ، وى خشنود شد و خواست خراج شهر « لين‌چيو » را براى معيشت او اعطا كند ولى متفكر چينى از قبول آن امتناع ورزيد و گفت « كارى كه درخور چنين پاداشى باشد ، نكرده است . » « 127 » پس از اين مسافرت ، كنفوسيوس به « لو » بازگشت و 15 سال ديگر شاگردان خود را درس داد و سپس براى تصدى مقامات دولتى دعوت شد . در ايامى كه مقام سركلانترى شهر « چونك تورا » را به عهده داشت ، بنابر يك روايت چينى : « درستكارى مانند مرضى مسرى شهرگير شد و اگر اشياء گرانبها در خيابان رها مىشد به همان حال مىماند يا به صاحبش مسترد مىگرديد . » وى در دوره‌اى كه سرپرست خدمات عمومى بود در كار كشاورزى اصلاحات فراوان كرد و دستور داد اراضى را مساحى كنند . چون وزير جرايم شد « نادرستى و فساد به شرم افتادند و چهره پنهان كردند . . . كنفوسيوس بت مردم شد . » وقتى كه كنفوسيوس مشاهده كرد كه اميرلو تغيير روش داده و شيفتهء دختران و اسبان زيبا شده و از امور حكومت غافل مانده است ، زبان به اعتراض گشود و گفت : امير بايد سرمشق رعاياى خود باشد . ولى امير به گفتهء او توجه نكرد . ناچار استاد از كار خود كناره گرفت و 13 سال به آوارگى عمر گذاشت و به ياران خود گفت كه هرگز كسى را نديده است كه تقوى را به قدر جمال دوست بدارد . در طول اين مسافرت ، استاد با مصائب و مشكلات گوناگون روبرو شد ولى وى گرسنگى و حملهء اوباشان را به چيزى نگرفت . وقتى كه به سن 69 سالگى رسيد امير سه تن را با هدايايى نزد او فرستاد و دعوت كرد كه به مسقط الرأس خود بازگردد ، ولى استاد از كار كناره گرفت و به تنظيم تاريخ قوم خود همت گماشت . زمانى امير « شى » از « تسه‌لو » احوال استاد را پرسيد و تسه‌لو از پاسخ دريغ ورزيد . كنفوسيوس چون از آن خبردار شد به تسه‌لو گفت : « چرا نگفتى كه او مردى است كه از شوق دانش‌پژوهى ، خوراك خود را فراموش مىكند ؛ از شادى ( دريافتهاى خود ) غمها را از ياد مىبرد و فراآمدن پيرى را درنمىيابد . » در گوشهء عزلت با شعر و فلسفه خود را تسلى مىداد و مسرور بود كه غرايزش با عقل هماهنگ شده است . مىگفت : « در 15 سالگى به آموختن دل دادم ، در سال سىام سخت به خود قائم شدم ، در چهل از شك رهايى جستم ، در پنجاه به نواميس آسمانى پىبردم ، در شصت گوشم بنده‌وار آمادهء پذيرفتن حقيقت
هامش
( 127 ) . همان ، ص 915 به بعد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 262 | مرتضى راوندى