وضع دوام نيافت . ابداعات و اختراعات بشر سبب گرديد كه آدميان از مزارع به شهرها روى آورند و به آشفتگى و عوارض شهرنشينى دچار شوند . خردمند بجاى پيروى از عقل و تدبير سر به فرمان طبيعت مىگذارد . اين متفكر چينى ، مانند رواقيان و روسو ، مردم را به فرار از مظاهر تمدن و شهرنشينى دعوت مىكند و مسيحاوار مردم را به صلح و سلم مىخواند :
اگر ستيزه نكنيد هيچكس در جهان نخواهد توانست با شما ستيزه كند . . . گزند را با مهربانى تلافى كنيد . به كسانى كه نيكوكارند نيكى مىكنم و با آنان كه نيكوكار نيستند نيز نيكى مىكنم . با اين شيوه همه به نيكى كشانيده مىشوند . . . در جهان چيزى ملايمتر و كمنيروتر از آب نيست و با اين همه براى حمله به اشيايى كه قدرت و استحكام دارند چيزى تواناتر از آن وجود ندارد . « 125 »
كنفوسيوس
بزرگترين متفكر چينى ، كنفوسيوس ، وقتى به جهان آمد كه پدرش 70 ساله بود و چون به سومين مرحلهء زندگى قدم گذاشت ، پدرش درگذشت . بههمين سبب ، وى ضمن تحصيل ، براى كمك به مادر خود ، كار مىكرد و در ضمن از هرفرصتى كه دست مىداد براى فراگرفتن تيراندازى و خنياگرى استفاده مىكرد . چنان به موسيقى علاقه داشت كه از شنيدن آهنگى موزون و دلنشين منقلب مىشد . در 22 سالگى كار اساسى خود را كه آموزگارى بود آغاز كرد و خانهء خود را به صورت آموزشگاه درآورد و در مقابل حقوق ناچيزى ، به داوطلبان ، تاريخ و شعر و آيين مردمدارى مىآموخت و مىگفت :
« شعر منش انسانى را مىسازد ، آيينها را با آداب و تشريفات ، پرورش مىدهد و موسيقى آن را كمال مىبخشد . » وى مانند سقراط ، شاگردان خود را زبانى درس مىداد و چيزى نمىنوشت .
ازاينرو آنچه را از او مىدانيم ناشى از گزارشهاى اعتمادناپذير شاگردان اوست . كنفوسيوس . . . از حمله كردن به فرزانگان ديگر پرهيز كرد و رد عقايد ديگران را اتلاف وقت شمرد .
وى هيچگونه روش منطقى دقيق تعليم نكرد بلكه به آرامى خطاهاى شاگردان را آشكار مىساخت و از آنان فراست فراوان مىخواست و به اين ترتيب هوش آنان را تيز مىكرد . و مىگفت : « براى كسى كه مشتاق نباشد حقيقت را نمىگشايم و كسى را كه نگران بازنمايى نباشد ، يارى نمىكنم . چون يك گوشهء موضوعى را به كسى بنمايم و او خود سه گوشهء ديگر را از آن درنيابد ، درسم را تكرار نمىكنم . » « 126 » با اينكه در آغاز كار بيش از تنى چند شاگرد نداشت ، ديرى نگذشت كه شاگردانش به سه هزار رسيدند و اكثر آنها پسازآنكه خانهء استاد را ترك گفتند به مقامات مهم نايل آمدند . وى از شاگردان تنبل خود متنفر بود و به آنان توجه چندانى نمىكرد و مىگفت : « اگر اميرى بود كه مرا به كار مىگماشت در جريان دوازده ماه كارى قابل مىكردم و در طى سهسال حكومت او كامل مىشد . » اما بر روى هم عظمت او با فروتنى همراه بود . شاگردانش به ما اطمينان مىدهند : چهار چيز بود كه استاد از آنها يكسره بر كنار بود : وى با تصديق بلاتصور و تصميمات نسنجيده و لجاجت و خودخواهى سروكار نداشت . خود را ناقل و نه واضع مىناميد و سخت آزمند شهرت و مقام بود ، اما
هامش
( 125 ) . تاريخ تمدن ( كتاب اول - بخش سوم ) ، پيشين ، ص 908 .
( 126 ) . همان ، ص 915 به بعد ( به اختصار ) .