فكر و عمل مىكنند چه بايد گفت ؟ زيرا بالاخره ميان آن نقل و شيرينى كه به كودكان وعده مىشود و بهشتى كه در آخرت وعده داده شده است تفاوت اساسى و عمدهاى وجود ندارد . پيروان مذاهب هركدام چيزى مىگويند ؛ يكى مىگويد چنين بايد كرد و ديگرى مىگويد كه چنان . اغلب هريك از آنها ديگرى را ابله و بدكار و كافر مىشمارد . آيا كدام يك حق دارند و چهچيز صحيح است ؟ از آنجا كه آنها دربارهء چيزهايى حرف مىزنند كه نمىتوان ديد و ثابت كرد ، خيلى دشوار است كه بتوان در اين زمينه قضاوتى كرد ؛ اما به نظر مىرسد كه درهرحال ، نادرست و بيجاست كه با يقين و بطور قاطع دربارهء چنين مسائلى صحبت كنند و بخاطر اختلاف خود ، به سر يكديگر بكوبند . بيشتر ما بسيار كوچك فكريم و عاقل نيستيم . آيا ما چه حق داريم آنقدر گستاخ باشيم كه تصور كنيم كه فقط ما از حقيقت كامل باخبريم و به اين جهت گلوى همسايهء خود را بفشاريم و او را از گفتن حقيقتى كه به آن معتقد است ، بازداريم .
ممكن است كه در آنچه مىگوييم حق داشته باشيم ، اما ممكن هم هست كه همسايهء ما نيز حق داشته باشد . . . تا آنجا كه به شخص من مربوط است دنياى پس از مرگ برايم جالب نيست . . . اگر وظيفهاى كه من در اينجا دارم برايم روشن باشد ، ديگر به هيچوجه خود را براى يك دنياى ديگر به دردسر نمىاندازم و ناراحت نمىكنم . « 98 »
ولز محقق نامدار انگليسى دربارهء بودا مىنويسد : « . . . زمانى درميان 600 و 500 پيش از ميلاد هنگامى كه كروزوس در ليديه ، كر و فرى داشت و كورش براى به دست آوردن بابل از دست نبونيد آماده مىشد ، بنيادگذار آيين بودا در هند ديده بر جهانگشود . . . به نظر او همهء شوربختيها و ناخشنوديهاى زندگى در خودخواهى سيرىناپذير مردم است . . . سهگونه خواهش نفس در زندگى آدميان هست كه هرسه سرچشمهء شوربختى است ؛ يكى خواهش برآوردن آرزوهاى حواس و حيات است ، دومى خواهش رسيدن به زندگى جاودانى ، سومى خواهش رسيدن به نعمت و فراوانى و فراخى زندگى . همهء اينها را بايد از خويش راند . . . »
ولز مىنويسد : « پند تاريخ ، آنچنانكه ما در اين كتاب بر خواننده آشكار مى - كنيم ، كاملا با اين آموزش بودا سازگار است ، و چنان كه مىبينيم هيچ نظام اجتماعى و هيچ امنيت و آرامش و خوشى و رهبرى درست به وجود نمىآيد مگر آنكه مردم وجود خود را در وجودى بزرگتر از خود فراموش كنند . بررسى تكامل و پيشرفت در زيستشناسى نيز درست همين پند را مىدهد ، و آن ستردن و نابود ساختن فهم كوتاه و اندك فرداست در وجودى پهناورتر و بزرگتر و فراموش كردن و از ياد بردن فرداست براى چيزهاى پرارزشتر و بزرگتر ؛ و با اين راه از زندان خودى و فردى گريختن و رها شدن و به دريا پيوستن . دست از خويش شستن بايد كامل باشد . . . از بعضى جهات آيين بودا با دينهايى كه تاكنون از آنها سخن رفته
هامش
( 98 ) . نگاهى به تاريخ جهان ، پيشين ، ص 96 تا 98 .