و وسيلهاى براى تأمين آسايش اجتماع است . طبيعت به نيك و بد و فضيلت و رذيلت كارى ندارد . خورشيد همچنان يكسان بر همهء مردم اعم از پاكان و ناپاكان مىتابد . . . هيچ نيازى به دهنه زدن بر غريزه و شهوت نيست ، زيرا اينها فرمانهاى طبيعت به آدميان است .
فضيلت يك اشتباه است ، هدف حيات زندگى كردن است و بس و يگانه حكمت ، سعادت است .
اين فلسفهء انقلابى چارواكاس به عصر وداها و اوپانيشادها خاتمه داد ، از نفوذ و اقتدار برهمنها در زندگى هنديان بسى كاست ، و در جامعهء هند خلائى برجاى گذاشت كه تقريبا پيدايش و رشد يك مذهب جديد را ايجاب مىكرد . ولى ماديون كار خود را چنان كامل انجام داده بودند كه هردو مذهب جانشين كيش كهن ودايى ، تمايل به الحاد و بىخدايى داشته . . . و اين واكنشى بود برضد تشريفات پرآبوتاب و الهيات . با آمدن جينيسم « 93 » و بوديسم عصر جديدى در تاريخ هند آغاز گرديد .
حال ببينيم جينيسم چگونه پديد آمده است . در حدود پنج قرن قبل از ميلاد در استان بهار پدر و مادرى ثروتمند هنگامى كه فرزند آنها به 31 سالگى رسيد ، با گرسنگى عمدى به زندگى خود خاتمه دادند . اين پيشامد در اعماق روح فرزند مؤثر افتاد و بر آن شد كه به تزكيهء نفس و خويشتنشناسى پردازد . پس از سيزده سال رنج پيروانش او را مرد « پيروز » يا جينا خواندند و عقيده داشتند كه وى يكى از بزرگترين آموزگارانى است كه براى تنوير افكار مردم پديدار شده . پيشواى خود را قهرمان بزرگ يا ماهاويرا گفتند و پيروان نيز نام جين برخود نهادند . پيروان اين مكتب با يك نوع واقعبينى منطقى ، علم را امرى محدود به چيزهاى نسبى و موقتى مىدانستند و مىگفتند هيچچيز حقيقت ندارد مگر به يك اعتبار و همان حقيقت به اعتبار ديگر ممكن است باطل باشد . و براى روشن كردن عقيدهء خود داستان شش مرد كورى « 94 » را كه دستهاى خود را بر اعضاى مختلف فيل مىنهادند ، نقل مىكردند : آنكه دستش را روى گوش فيل مىگذاشت تصور مىكرد فيل يك بادبزن است ، آنكه پاى فيل را مىگرفت ، خيال مىكرد فيل ، ستون بزرگ مستديرى است . . . پس تمام قضاوتها محدود و مشروط به شروطى است . . . جينها مىگفتند لازم نيست فرض كنيم خالق يا علت نخستين وجود دارد . . . منطقىتر آن است كه معتقد باشيم جهان از اول وجود داشته و تقلبات و انقلابات بىپايانش از قواى نهفتهء طبيعت سرچشمه گرفته است ، نه از مداخلهء يك
هامش
( 93 ) .Jainism( 94 ) . مولوى اين تمثيل را بدين صورت بيان كرده است :پيل اندر خانه تاريك بود * عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى * اندر آن ظلمت همى شد هركسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود * اندر آن تاريكيش كف مىبسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد * گفت : همچون ناودان است اين نهاد
آن يكى را دست بر گوشش رسيد * آن بر او چون بادبيزن شد پديد
آن يكى بر پشت او بنهاد دست * گفت خود اين پيل چون تختى بدست
همچنين هريك به جزوى كه رسيد * فهم آن مىكرد هرجا مىشنيد
از نظر گه گفتشان شد مختلف * آن يكى دالش لقب داد ، اين الف
در كف هركس اگر شمعى بدى * اختلاف از گفتشان بيرون شدى . . .مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، ص 445 .