تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
محافل ، خيابانها و حتى جنگلهاى شمال هند را از مباحثات فلسفى ، پرغوغا يافت و اغلب اين مباحث به ماديگرى و الحاد تمايل داشت . . . برخى از آنان منطق را به عنوان فن اثبات همه‌چيز تعليم مىدادند و براى خود القابى از قبيل « موىشكافان » يافتند و برخى ديگر عدم وجود خدا و عدم ضرورت فضيلت را اثبات مىكردند . براى استماع اين قبيل سخنرانيها و مباحثات ، افراد بيشمارى گرد مىآمدند و براى پذيرايى از اين نوع افراد ، تالارهاى بزرگ ساخته شده بود و گاهى شاهزادگان به كسانى كه در اين مسابقهء فكرى پيروز مىشدند ، جوائزى مىدادند . دوره‌اى بود كه آزادانديشى به طرز شگفت‌آورى رواج داشت و هزاران آزمايش در قلمرو فلسفه به عمل مىآمد . از اين شكاكان چيز مهمى به ما نرسيده و خاطرهء آنان در مباحث انتقادى دشمنان آنان باقىمانده است ؛ ازجمله از شخصى به نام برىهاسپاتى « 92 » ؛ شعرى به اين مضمون باقىمانده است : نه بهشت وجود دارد نه نجات اخروى نه روح وجود دارد و نه جهان ديگر و نه تشريفات فرقه‌ها اينها وسايل معيشت انسانها را فراهم مىكنند كه برى از هوش و مردانگيند . چگونه ممكن است اين جسد كه مبدل به خاك شده دوباره به زمين بازگردد ؟ مراسم و تشريفات پرخرجى كه در مورد مردگان ، امر و قدغن شده است چيزى جز وسايل معيشت نيست كه روحانيان محيل ابداع كرده‌اند . . . مادام كه حيات هست بگذار زندگى در آسايش و خوشى طى شود . عده‌اى از ماديون آن زمان مىگفتند كه حقيقت از طريق حواس قابل درك است . « به زعم آنان حتى نمىتوان بر عقل تكيه كرد ، زيرا صحت و اعتبار هرنوع استنتاج ، نه تنها بر مشاهدهء دقيق و تعقل صحيح استوار است ، بلكه براين فرضيه نيز تكيه دارد كه آينده همچون گذشته خواهد بود ، و از اين‌روست كه به گفتهء هيوم : به هيچ‌گونه علم اليقين نمىتوان رسيد . چارواكاس مىگفت ، آنچه بوسيلهء حواس ديده نمىشود ، وجود ندارد ، بنابراين ، روح وهم است و « اتمن » فريبى بيش نيست . ما ، در آزمايشها ، يا در تاريخ به مواردى برنمىخوريم كه معلوم گردد نيروهاى ما فوق طبيعى در كارهاى جهان مداخله كرده باشند . تمام نمودها طبيعيند ؛ فقط ساده‌لوحان ، اصل و منشأ آنها را به اجنه و يا خدايان نسبت مىدهند . اصل حقيقت ، ماده است . جسم مجموعه‌اى از اتمهاست و عقل چيزى ، جز مادهء متفكر نيست . آنچه حس مىكند ، مىبيند و مىشنود و مىانديشد ، تن است نه روح . چه‌كسى روح را در حالتى جدا از بدن ديده است ؟ حيات جاودانى و بازگشت به حيات مفهومى ندارد ، مذهب يك خبط دماغى ، يك مرض و مغالطه و حيله‌بازى است . فرض خدا براى توجيه و ادراك جهان بيفايده است . مردم مذهب را فقط ازآن‌رو لازم مىدانند كه به آن عادت كرده‌اند و هنگامى كه پيشرفت علم ايمانشان را از ميان مىبرد يك نوع گم‌كردگى و خلائى ناراحت كننده در خود احساس مىكنند . اخلاقيات فرمان آسمانى نيست ، بلكه يك قرارداد اجتماعى
هامش
( 92 ) .Brihaspati