فَخّار : كوزهگر و سفالگر ، و اين نام اسم صوت است يعنى وقتى در كوره سفال پزى ميدمند و به صورت كسى كه از تفاخر فرياد به گلو مىاندازد تصور شده است ، خداى تعالى گويد :
مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ
( 14 / رحمن ) « 1 » .
فدي
: الفِدْي و الفِدَاء : حفظ انسان از درد و رنج و مصيبت به وسيله چيزى كه مىبخشد و فديه ميدهد ، خداى تعالى گويد :
فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً
( 4 / محمد ) « 2 » .
فَدَيْتُهُ بمال و فَدَيْتُهُ بنفسى : با مال جانم حمايتش كردم .
فَادَيْتُهُ بكذا : او را با بها دادن خريدم ، خداى تعالى گويد :
إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ
( 85 / بقره ) « 3 » .
هامش
( جمهرة اللغه 2 / 211 - مقائيس اللغه 4 / 480 ) .
ولى راغب - كثيرة الدر - نوشته است و ابن منظور و ابن سيده - هم با ابن فارس هم عقيدهاند ، مىگويند : العظيمة الضّرع القليلة اللّبن ( المحكم 5 / 107 ) .
( 1 ) اشاره به خلقت طبيعى انسان نه روحى او است . صلصال فخار ، يعنى گلى كه همچون كوزه سفالين صدا دار است و يا به گفته راغب رحمه اللّه سفالگران براى دميدن باد به گلو مىاندازند آدمى هم از فخار آفريده شده كنايه از طبيعت مادى و برترى جويى و فخر فروشى اوست كه غريزهاى طبيعى است نه روحى و ملكوتى و لذا در حديث آمده است كه : « ما لابن آدم و الفخر » يعنى بنى آدم را چه مىشود كه فخر و تكبر مىفروشد .
( 2 ) پس از اسير گرفتن از كفار يا با فديه آزادشان كنيد و يا با لطف و نعمت .
( 3 ) هر گاه كفار اسيران جنگى شما شدند در آزاديشان از آنها عوض بگيريد .