تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المفردات في غريب القرآن ( مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن ) ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
مُقْنِعِي
رُؤُسِهِمْ ( 43 / ابراهيم ) ( اشاره به حالت وحشت زده ستمگران در قيامت است ) . بعضى گفته‌اند اصل اين كلمه از - قناع - است يعنى همان چيزى كه بالاى مِقْنَعَةٌ مىپوشند كه سر و روى را كاملا بپوشاند . قَنِعَ : پارچه‌اى روى مقنعه پوشيد تا فقر و نيازش را مستور دارد مثل - خفى : گليم بر خود پيچيد . قَنَعَ : روپوش از سر و روى برداشت تا چهره و سرش برهنه شود و براى سؤال كردن آشكار باشد مثل - خفاء - در وقتى كه گليم و جامه از خود بردارد : از مصدر - قناعة - عبارتى است كه مىگويند : رجلٌ مَقْنَعٌ : شاهد عادل و گواهى كه به شهادت و گواهيش اكتفاء و بسنده مىشود ، جمعش مَقَانِعُ است . شاعر گويد :
شهودى على ليلى عدول مقانع « 1 » .
از واژه قِنَاع - عبارت - تَقَنَّعَتِ المرأةُ و تَقَنَّعَ الرّجلُ - است در وقتى كه كلاه خود بر سر نهند كه تشبيهى است به روسرى پوشيدن زن . قَنَّعْتُ رأسَهُ بالسّيف و السّوط : سرش را با شمشير و تازيانه زدم « 2 » .
هامش
( 1 ) شعر از - بعيث - است كه بجاى - عدول مقانع - در مآخذ ديگر - شهود مقانع - ضبط شده مىگويد : در خلوت با ليلى پيمان بستم در حالى كه گواهان عادل يا شاهدانى كفايت كننده بر آن پيمان با ليلى گواهم نبوده است . ( 2 ) قناعت به معنى خرسندى و رضامندى است از آنچه كه هست و فراهم است كه به خوارى و سؤال و ذلت كشانده نميشود . مقنع : همان گواه و يكى از .