قمع
: خداى تعالى گويد :
وَ لَهُمْ مَقامِعُ
مِنْ حَدِيدٍ ( 21 / حج ) مقامع - جمع - مِقْمَع - است ، و مِقْمَع چيزى است كه با آن حيوانى را مىزنند و سپس رام مىشود از اين روى مىگويند :
قَمَعْتُهُ فَانْقَمَعَ : بازش داشتم و منصرف شد .
قَمْع و قَمَع : دردى كه در اثر انقباض خون به عضوى ميرسد و مانع حركت خون مىشود [ مثل غدهها و انقباض عضلات يا ماهيچهها ] ، در حديثى آمده است كه :
« ويلٌ لِأَقْمَاعِ القولِ » .
يعنى واى بر كسانى كه گوشهاى خود را همچون قيف يا معبرى براى شنيدن سخنان مردم و هر سخنى قرار ميدهند « 1 » .
قَمَع : مگسى آبى رنگ و چون رنگى است و زود گرفته مىشود اينچنين ناميده مىشود .
تَقَمَّعَ الحمارُ : وقتى كه حيوانى خرمگسها را از خود دور مىكند و مىراند .
قمل
: القُمَّلُ : پشههاى ريز و كوچك [ جانورى كوچك از جنس كنه ، مورچه كوچك بالدار ، پشهاى سرخ بال و بدبو . ] ، در آيه :
هامش
( 1 ) كنايه از اين است كه در مورد سخنانى كه مىشنوند انديشه نميكنند و هر چه مىشنوند در خزانه فكر و وجود خويش جا ميدهند .