اسْتَقْلَلْتُهُ : آن را كم و ناچيز ديدم ، مثل - استخففته : سبكش يافتم .
قُلَّة : كوزه و سبويى خرد و كوچك كه انسان به سبكى آن را حمل مىكند .
قُلَّةُ الجبلِ : ستيغ و سر كوه ، به اعتبار كوچكى آن نسبت به ساير قسمتهاى كوه .
تَقَلْقَلَ الشّيءُ : وقتى است كه آن چيز مرتعش شود .
تَقَلْقَلَ المسمارُ : از واژه - قَلْقَلَة - كه همان حكايت صوت و صداى حركت و ارتعاش است مشتق شده « 1 » .
قلب
: قَلْبُ الشّيءِ : برگرداندن و وارونه نمودن آن چيز از سويى و رويى به سويى و رويى ديگر .
قَلْبُ الثّوبِ : برگرداندن پارچه [ و هر چيزى كه پشت و رو مىشود و كاملا مشخص است ] .
قَلْبُ الإنسانِ : برگرداندن انسان ، از راه و روشش و انديشهاش به راهى و انديشهاى ديگر .
هامش
( 1 ) اقلّ و استقلّ - وقتى استكه كسى چيزى را با توانايى خود بردارد و به گردن گيرد ، در آيه :قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ- ) واژه قليل بخاطر ظرف بودنش منصوب است يعنى زمان كمى شكر مىكنيد ، استقلال : وقتى است كه چيزى را رفعت دهى و بردارى ، و از معنى - اقلال و قلّه - است يعنى ستيغ كوه و بلندى و رفعت . اقلّ : حقير شد ، و در حديثى هست كه : « افضل الصّدقة جهد المقل » با فضيلتترين بخشش و صدقه كوشش و توانايى كسى است كه فقير است و تلاش مىكند . ( اساس البلاغه 787 لسان العرب 11 / 568 - مجمع البحرين 5 / 454 ) .