در آن باشد - قَرَن - نمىگويند .
ناقةٌ قَرُونٌ : شترى كه موقع خوابيدن دو پا و دو زانويش را بهم مينهد .
قِرَانٌ : جمع نمودن ميان حج و عمره [ كه براى جمع كردن ميان هر دو چيزى هم به كار ميرود ] .
قَرْنُ الشّاةِ و البقرة : شاخ گوسپند و گاو .
قَرْن : استخوان شاخ .
كبشٌ أَقْرَنُ و شاة قَرْنَاءُ : قوچ و ميش شاخدار .
شانه ، سر زنان و ميل سرمهدان يا گوشت زيادى در بدن را هم به شباهت با شاخ كه عضوى افزون بر سر حيوان است « قَرْن » ناميدهاند [ مثل جلو آمدن فتق مردان ] كه آن عضو پيش آمده هم او را مىآزارد .
قَرْنُ الجبلِ : ستيغ و قله كوه .
قَرْنُ المرأةِ : گيسوان بافته شده زن كه بر دو طرف سرش قرار دارد .
قَرْنُ المرآةِ : دو گوشه آينه « 1 » .
قَرْنُ الفلاةِ : دو كرانه دره .
هامش
( 1 ) در زبان فارسى پارهاى واژهها به دو صورت در ادبيات ما آمده است مثل آينه و آئينه ، شاعر مىگويد :آينه گر عيب تو بنمود راست * خود شكن آئينه شكستن خطاستيا كلمه اميد كه با تشديد و بدون تشديد حرف ( م ) به كار رفته است ، سعدى مىگويد :اميدوار بود آدمى به خير كسان * مرا به خير تو اميد نيست شر مرسانو كلماتى از اين قبيل :