قرض
: القَرْضُ : نوعى بريدن و قطع كردن است و نيز عبور كردن و گذشتن هم قَرْض - ناميده شده همانطور كه آن عمل را - قطع نيز مىگويند . [ مثل - قطع المكان و قرض المكان - هر دو يعنى گذشتن از آن جاى ] .
در آيه :
وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ
ذاتَ الشِّمالِ ( 17 / كهف ) يعنى همين كه خورشيد غروب ميكرد شعاعش از آنها مىگذشت و آنها را به يك سوى واميگذاشت .
چيزى هم از مال كه به انسان رد مىشود به شرطى كه عوض آن را برگرداند قرض ناميده شده ، در آيه :
مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ
اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً ( 245 / بقره ) .
گفتگوى دستجمعى در شعر هم - مُقَارَضَة - ناميده شده .
قَرِيض : براى شعر بطور استعاره است مثل - نسج و حوك « 1 » كه در مورد
هامش
قرآن را در باره پيامبر انكار مىنمودند و سپس با نيرنگ و فريب مطالبى كه در كتابهاى قبلى بشارت بر ظهور پيامبر اسلام بود پنهان مىكردند و آن را آشكار نمىنمودند .
( 1 ) چون شعر در واقع بهم پيوستن و به يكديگر بافتن كلمات به صورتى موزون و خوش آهنگ است لذا وجه شباهتى با دوختن و بافتن پارچه دارد كه از نخ و پشم و ابريشم و كرك و ساير مواد ضرورى بهم بافته مىشود دوختن و به شكل لباس و جامه در آوردن آنها در واقع همان كارى است كه شاعر مىكند و از كلمات متفرق و گونهگون قصيدهاى و رباعى و غزلى و قطعهاى مناسب و زيبا ميسازده ( حاك الشاعر شعره حوكا ) شاعر شعرش را ترتيب داد و نسج الشاعر شعره : شاعر شعر را سرود و به نظم آورد مثل عبارت - قرض الرجل الشعر : آن مرد شعر سرود .
( صحاح - قاموس المحيط ) .